خانه۱۳۹۹-۴-۱۵ ۱۲:۳۳:۱۰ +۰۰:۰۰

دزدی درنیمه شب

من از خانوادۀ نسبتاً متوسطی هستم،وکم وبیش وضع زندگی مان بد نیست؛ولی بعضی مواقع اگه یک وسیلۀ ورزشی مثل چوب گُلف یا چوب تنیس و...ازپدرم بخواهم که برای منو برادرکوچکترم بخرد،ازما دریغ می کند؛البته نه اینکه نخواهد برایمان بخرد...بلکه پولشو نداره ومدام بهانه تراشی می کند که ما متوجه نشویم ومی گوید:شما دیگه بزرگ شدید...این اسباب بازیها مال بچه های کوچیکه و... تازه اگر بخرد برامون از نوع پلاستیکی اش می خرد،یکروز هم رفته بود برایمان یک توپ پلاستیکی خریده بود ،آنهم بجای توپ والیبال... بعد هم گفت: بیا اینهم توپی که خواسته بودید،هم والیبال وهم فوتبال وهم بسکتبال و...باهاش بازی می کنید؛همه فن حریفه...اینطورنیست؟ هیچی دیگه ماهم قبول کردیم ،هرچی نباشه ((کاچی بهترازهیچیِ))... چند روزپیش هم یکی از دوستان مرفه ام منو برادرم را برای جشن تولدش [...]

چگونه دنیا به آخرمی رسد

به نظر شما دنیا چگونه به آخر می رسد. یکروز که تو کافی شاپ نشسته بودم ودر حال نوشیدن قهوه ای داغ وخوشمزه بودم؛وهمینطور که منتظر دوستم بودم.انگارکمی دیرکرده بود...به ساعتم نگاهی انداختم وبی صبرانه باز منتظرش ماندم.

عروس کِشون وداماد کُشون

یکروز یکی از دوستام به اسم(محمود)بهم زنگ زد وگفت:شایان جون خوبی ؟...غرض ازمزاحمت این بود که می خواستم توچند تا از دوستای تهرونی ام رو به جشن عروسی داداشم که دوهفتۀ دیگه هست دعوتت کنم که اونهم تو روستا مون می خوایم بگیریم ؛برای یکبار هم که شده شما شهری ها هم بیایید به جشن ما ببینید که چطوریه... وچه رسمو رسوماتی داریم...و دورهمی کلی با هم به آن بخندیم...البته منو جونای روستا اصلاً ازاین سنتهای خودمان خوشمان نمی آید؛ولی چون از قدیمها این سنت در روستای ما بوده الآن هم دامادها و عروسها باید بی چونو چرا آنرا قبول کنند...حال چه دلشون بخوان وچه نخوان!!... شایان:مگه رسمتون چیه؟!... محمود:حالا پاشو بیا اینجا با چشم خودت ببین این رسم دیدنی است. شایان:عجب آدمی هستی تو دیگه حالا یه [...]

پلوخوری یا دلخوری

تو جمع دوستان نشسته بودیم که یکی ازآنها گفت: بچه ها یکبار یه اتفاق جالبی برام افتاد که خیلی بامزه اس بذارین براتون تعریف کنم. یکروز منو دوستم(ابراهیم) ومیگم؛باهمدیگه از یکجا داشتیم رد می شدیم وخیلی هم گرسنه بودیم ویه پول سیاه هم  تو جیبمون نداشتیم که بریم حداقل یه کیک وساندیس به بدن بزنیم وهمینطور پای پیاده داشتیم خیابونا وکوچه هارو گزمیکردیم تا برسیم به خونه امان ...که توی یه کوچه که داشتیم رد می شدیم ؛دیدیم یکجا چراغونی هست وصدای بزنو بکوب (عروسی)برپاست که نگو ونپرس...یکی از خونه ها عروسی بودو خونۀ بغلیش هم عزاداری برپا بود...بقول معروف(نه به آن شوری ،شورونه به آن بی نمکی). خلاصه به ابراهیم گفتم:بالاخره خدا هیچ بنده ای رو بی روزی نمی ذاره ؛بیا اینم سورو ساتش...من میرم عروسی و [...]

آس وپاس

در گذشته های نه چندان دور ... یه مردی فقیر و بی چیز زندگی می کرد که از دار دنیا فقط یه دست لباسی بود که به تن داشت، فقط همین ، او آنقدر فقیر بود که حتی نانی هم برای خوردن نداشت و تنها چیز مفیدی که در او دیده می شد اخلاق خوش و یه صدای دلنواز بود و بس ... و همیشه در کنار خیابان و کوچه های محل می گشت و برای دل خودش و همچنین دیگران شعذی می خواند و دل خود و همه را شاد می کرد و با این کار (چندر غازی) یا بهتر بگم کمی پول گیرش می آمد و با آن شکم خود را سیر می کرد ... یکروز یک هنرمند که داشت گذری از آنجا می گذشت تا [...]

توسط |دی ۱۶ام, ۱۳۹۹|دسته بندی ها: داستان های کوتاه|برچسب ها: , , , , , , , |بدون دیگاه

نه به این شوری ،شورونه به این بی نمکی

یادم میآد تو محلۀ قدیمی مون یه پسردرسخون داشتیم که آنقدرهوشش زیاد بود که نگونپرس...تازه بچه ها بهش میگفتند(حسین دانشمند) او همیشه یه عینک ذره بینی با شیشه های بزرگ به چشمش میزد؛بچه های محل هروقت اونو می دیدند دوره اش می کردند و او را به تمسخر می گرفتند ومدام کتاب دستش بود ودرحال مطالعۀ آن بود وهیچوقت به اطرافش توجه ای نمی کردوبچه ها(5 یا6 )نفری می آمدندوکتابش را از دستش می گرفتندو به یکدیگر پاس میدادند یا بهتر بگم(دست رشته اش می کردند)وآنقدر به این کارشان ادامه می دادند که کتاب مثل(جیگرذولیخاه می شد)ودر آخر به روی زمین می انداختند  حسابی خاکی وپاره شده به دست صاحبش (حسین) می رسید. منو پسرای بزرگتر محل از این کار بچه ها ناراحت می شدیم وسعی می کردیم [...]