خانه۱۳۹۹-۱۲-۱۷ ۱۰:۵۵:۱۸ +۰۰:۰۰

(خاله خان باجی) قسمت هفتم

توسط |اردیبهشت ۱۲ام, ۱۴۰۰|خاله خان باجی|

یک هفته ای ازآن مهمانی آش نذری پزون گذشته بود که یکروز اشرف خانوم وزری خانوم تو کوچه مشغول صحبت کردن بودند که مادرم که داشت از بازاربه خانه برمیگشت آنها را دید وسلام و احوالپرسی کرد وراهشو گرفت که برود ...

(خاله خان باجی) قسمت پنجم

توسط |اردیبهشت ۱۰ام, ۱۴۰۰|خاله خان باجی|

تو محلۀ ما هرکسی می خواست غذای نذری بپزد همسایه ها فوری برای کمک به او می آمدند و در حین کمک کردن کمی هم غیبت میکردند واگرهم حرفی برای گفتگو با هم نداشتند برای یکدیگر خاطراتی که در گذشته برایشان اتفاق افتاده بود تعریف میکردند

(خاله خان باجی) قسمت دوم

توسط |اردیبهشت ۶ام, ۱۴۰۰|خاله خان باجی|

امروز خاله صدیقه اومد خونۀ ما وبا مادرم در حال حرف زدن بود... انگار خیلی خوشحال به نظرمیرسید...البته من تو بچه ها کمی کنجکاو بودم وبعضی مواقع البته نمی خوام بگم که گوش وایمی ایستادم ...

(خاله خان باجی) قسمت اول

توسط |اردیبهشت ۵ام, ۱۴۰۰|خاله خان باجی|

تو محلۀ قدیمی ما یعنی در همسایگی مان یه خانمی بود به اسم صدیقه وبه گفتۀ خودش او هیچ خواهری نداشت وبجای آن 7 برادر داشت وچند سالی میشد که پدرو مادرشان فوت کرده بود وبقول خودش هیچ کسی نبود که سنگ صبورش باشد ...

آن شب دهشت انگیز

توسط |اردیبهشت ۴ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه|

صبح شده بود ولی هنوز پلکهایش سنگین بود وبا نور کمی که از گوشۀ پرده به صورتش می تابید... به زحمت چشمهایش را باز کرد؛وقتی به اطرافش خوب نگاه کرد احساس کرد توی یه جای نا آشناهست...ولی

بازم خاطرات مادر بزرگ

توسط |فروردین ۳۱ام, ۱۴۰۰|خاطرات مادربزرگ|

مادر بزرگ همیشه از گذشته هاش برامون تعریف می کرد که خواهر برادرهاش چه بلاهائی سر هم می آوردند چه خاطرات خوب وچه بد ولی خیلی با حال برامون میگفت که به این صورت هست:یکروز منو دو خواهر هام تو حیاط زیلو انداخته بودیم...

(خاطرات مادر بزرگ) (این قسمت استخرآب گرم)

توسط |فروردین ۳۰ام, ۱۴۰۰|خاطرات مادربزرگ|

یکروز از مادر بزرگ خواستم که از بچه گیهاش برامون تعریف کنه بهش گفتم:شما تابستونها به مسافرت می رفتین؟...او گفت: والا ما قدیما که مثل شما فقط تابستونها تعطیل نبودیم که ما همیشۀ خدا تعطیل بودیم وفقط جمعه ها به مکتب می رفتیم تا به قول بزرگترها سواد پیدا کنیم

خاطرات مادر بزرگ

توسط |فروردین ۲۹ام, ۱۴۰۰|خاطرات مادربزرگ|

یکروز یادم می آید که به مادرم گفتم:مامان بهم غذا پختن یاد می دهی؟ او در جوابم گفت: همین هم مونده که یه حرف هم بهخاطر غذا خراب کردن تو از بابات بشنوم...نه خیر اصلاً حوصله اش را هم ندارم...هر وقت رفتی خونۀ شوهرت یاد می گیری.

حیف نون

توسط |فروردین ۲۸ام, ۱۴۰۰|مشکلات جامعه|

یادم میاد تو دوران مدرسه یه دوستی داشتم که اسمش شاهین بود ولی خیلی ساده وبی شیله پیله بود البته نمی خوام بگم دست وپا چلفتی ولی بچه ها بهش اینو می گفتند وبقول خودش پدرش تو خونه اونو حیف نون صدا میکرده ، نمی دونم چرا اسمشو...

چشم هم چشمی

توسط |فروردین ۲۶ام, ۱۴۰۰|مشکلات جامعه|

اقدس خانوم وشمسی خانوم تو محلۀ ما از حسودی تک بودند وهمیشه تو خرید وسائل خانه و... با هم کورس می گذاشتند حال چه اون وسائل بدردشان بخورد یا نخورد فرقی برایشان نمی کرد

شهر دار نمونه

توسط |فروردین ۲۴ام, ۱۴۰۰|مشکلات جامعه|

البته همانطور که همه ما میدانیم تو همه شهرها شهردار ی وجود دارد ومیخواهند خدمتی به مردم بکنند...البته اگر بعضی از آنها ( مردم) که در بعضی از شهرها ...بگذارند که این خدمات درست انجام شود...به فرض مثال من خودم در شهرهای اطراف تهران برای مدتی سکونت داشتم البته فکر نکنید که من جهانگردم نه اینطور نیست

کمبود بودجه 

توسط |فروردین ۲۳ام, ۱۴۰۰|مشکلات جامعه|

یکروز تصمیم گرفتم با اهل وعیال به مسافرت برویم واز این دود ودم تهران راحت بشیم بنا براین عزم سفر کردیم وقرعه در آمد که به مشهد بریم هرچی باشه هم زیارت و هم سیاحت به قول معروف( با یه تیر دو نشونو زدیم)

دزد سر گردنه

توسط |فروردین ۲۲ام, ۱۴۰۰|مشکلات جامعه|

در ایام قدیم 3 دوست بودند که با هم زندگی می کردند و به سنی رسیده بودند که می خواستند ازدواج کنند، برای همین هرچقدر کار می کردند و پول در می آوردند کفاف زندگی مجردی خودشان را نمی داد ،