داستان های کوتاه

صفحه اصلی/داستان های کوتاه

(گنده لات خوش غیرت) (این قسمت خواستگاری)

همانطور که گفتم: آقا اسمائیل یا همون اسمال بی کله با اینکه لات بود ولی خیلی خوش غیرت بود ودر ضمن مجرد هم بود بنابر این دوستانش تصمیم گرفتند برایش باصطلاح( آستین بالا بزنند)ولی هر بار مشکلی پیش پایشان رخ می داد ...

توسط |۱۴۰۰-۲-۲۷ ۱۸:۳۷:۲۶ +۰۰:۰۰خرداد ۲ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه|بدون ديدگاه

(گنده لات خوش غیرت)

تو محلۀما یه لات خوش غیرت بود معروف به اسمال بی کله البته اسمش اسمائیل بود ولی بچه محلها اونو اینجوری صداش میکردند وهمیشه با دوستانش سر گذر می ایستادند وبقول خودشان مواظب اهل واعیال مردم بودند وهمه از این بابت مشکلی که نداشتند...

توسط |۱۴۰۰-۲-۲۷ ۱۸:۳۴:۲۲ +۰۰:۰۰خرداد ۱ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه|بدون ديدگاه

پالتو پوست

تو پارک نشسته بودم وبه بچه ها که در حال بازی بودند نگه می کردم دیدم یه خانمی یه پالتو پوست قدیمی ولی یه مقدار نو دستش بود و داشت به خانومها که در کنار بچه هایشان ایستاده بودند یه چیزهائی می گفت و آنها هم او را با تهدید ...

توسط |۱۴۰۰-۲-۲۷ ۱۸:۱۹:۲۶ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۹ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه|بدون ديدگاه

آن شب دهشت انگیز

صبح شده بود ولی هنوز پلکهایش سنگین بود وبا نور کمی که از گوشۀ پرده به صورتش می تابید... به زحمت چشمهایش را باز کرد؛وقتی به اطرافش خوب نگاه کرد احساس کرد توی یه جای نا آشناهست...ولی

توسط |۱۴۰۰-۲-۳ ۰۶:۰۳:۳۴ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۴ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه|بدون ديدگاه