داستان های کوتاه با ضرب المثل

صفحه اصلی/داستان های کوتاه با ضرب المثل

هر کسی رابهر کاری ساختند مهر آن رادر دلش انداختند

یکروز که تو پارک نشسته بودم و داشتم به خاطرات دوران نوجوانیم فکر میکردم یکهو یاد دوستم افتادم که هر وقت ازش می پرسیدید در آینده می خواهی چه کار شوی میگفت: دکتر ،پرستار ،مهندس ،وکیل ،خلبان،مخترع ،جهانگرد ،تاجر ،...

چهار دیواری اختیاری

نمی دونم آیاشما هم از این خونه قدیمی ها دیده اید؟! ویا توش زندگی کرده اید؟!...من که به نوبۀ خودم در اینجور جاها زندگی نکردم ولی به نظر سخت می آید...

سحرخیزباش تا کام روا باشی

یادم می آید وقتی بچه بودم مادرم همیشه صبحهای زود مرا بیدار می کرد تابه مدرسه بروم البته نه فقط من بلکه خواهروبرادرم را هم به همین منوال بیدارمی کرد....نمی دونم مادرم چه ساعتی از خواب بیدارمی شد که وقتی مارا بیدار می کرد بساط صبحانه اش آماده بود وهمیشه به راه بود....

توسط |۱۴۰۰-۲-۲۷ ۱۸:۲۳:۳۹ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۳۰ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه با ضرب المثل|بدون ديدگاه