خاله خان باجی

صفحه اصلی/خاله خان باجی

(خاله خان باجی) قسمت نهم

تا یک هفته درگیر خواستگارای اولی بودیم ودرآخرهم خواهرم جواب رد به اون بیچاره داد و...هفتل بعد هم نوبت آن یکی شد هنوز دو دل بود که به اون چه جوابی بده؟!...

توسط |۱۴۰۰-۲-۹ ۱۸:۳۷:۲۴ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۱۴ام, ۱۴۰۰|خاله خان باجی|بدون ديدگاه

(خاله خان باجی) قسمت هفتم

یک هفته ای ازآن مهمانی آش نذری پزون گذشته بود که یکروز اشرف خانوم وزری خانوم تو کوچه مشغول صحبت کردن بودند که مادرم که داشت از بازاربه خانه برمیگشت آنها را دید وسلام و احوالپرسی کرد وراهشو گرفت که برود ...

توسط |۱۴۰۰-۲-۹ ۱۸:۲۴:۴۶ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۱۲ام, ۱۴۰۰|خاله خان باجی|بدون ديدگاه

(خاله خان باجی) قسمت پنجم

تو محلۀ ما هرکسی می خواست غذای نذری بپزد همسایه ها فوری برای کمک به او می آمدند و در حین کمک کردن کمی هم غیبت میکردند واگرهم حرفی برای گفتگو با هم نداشتند برای یکدیگر خاطراتی که در گذشته برایشان اتفاق افتاده بود تعریف میکردند

توسط |۱۴۰۰-۲-۹ ۱۸:۱۹:۳۰ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۱۰ام, ۱۴۰۰|خاله خان باجی|بدون ديدگاه

(خاله خان باجی) قسمت چهارم

تابستان شد و3 ماه تعطیلی ما بچه ها هم شروع شده بود وطبق هر تابستان پدرم فقط 2 هفته میتوانست از اداره اشان مرخصی بگیردوما هم آنرا غنیمت شمرده وبه شهرهای مختلفی میرفتیم...

توسط |۱۴۰۰-۲-۳ ۰۶:۳۲:۵۰ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۸ام, ۱۴۰۰|خاله خان باجی|بدون ديدگاه

(خاله خان باجی) قسمت دوم

امروز خاله صدیقه اومد خونۀ ما وبا مادرم در حال حرف زدن بود... انگار خیلی خوشحال به نظرمیرسید...البته من تو بچه ها کمی کنجکاو بودم وبعضی مواقع البته نمی خوام بگم که گوش وایمی ایستادم ...

توسط |۱۴۰۰-۲-۳ ۰۶:۲۵:۰۶ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۶ام, ۱۴۰۰|خاله خان باجی|بدون ديدگاه

(خاله خان باجی) قسمت اول

تو محلۀ قدیمی ما یعنی در همسایگی مان یه خانمی بود به اسم صدیقه وبه گفتۀ خودش او هیچ خواهری نداشت وبجای آن 7 برادر داشت وچند سالی میشد که پدرو مادرشان فوت کرده بود وبقول خودش هیچ کسی نبود که سنگ صبورش باشد ...

توسط |۱۴۰۰-۲-۳ ۰۶:۱۷:۲۴ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۵ام, ۱۴۰۰|خاله خان باجی|بدون ديدگاه