zohreh

صفحه اصلی/زهره امراه نژاد

درباره زهره امراه نژاد

این نویسنده هنوز توضیحاتی ارائه نکرده است.
زهره امراه نژاد تاکنون 292 مطلب را ایجاد کرده است.

آدم ضایع کن

از آنجا که همه ما در جریان موضوع هستیم که اینجور آدمها در دنیا زیاد هستند مخصوصا در ایران ...بطور مثال یکی از دوستام که اسمش مراد است وهمیشه منتظر یه فرصت هست که طرف مقابلش را ضایع کند...

توسط |۱۴۰۰-۲-۲۲ ۱۹:۲۱:۴۱ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۷ام, ۱۴۰۰|داستان های کوتاه طنز|بدون ديدگاه

(سفر نامۀ علمی تخیلی) (قسمت نهم)

پیش خودم گفتم: خدا بدادم برسد نیومده شروع شد سر فرصت براتون تعریف میکنم...چند لحظۀ بعد مادرم به همراه آبجی نرگسم بساط ناهار را آماده کردند وبعد از ناهار دوباره مادرم ازم سوأل کرد ومنم مجبور شدم یه داستان دروغی برایش تعریف کردم...

توسط |۱۴۰۰-۲-۲۲ ۱۹:۰۹:۵۳ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۶ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|بدون ديدگاه

(سفر نامۀعلمی تخیلی) (قسمت هشتم)

آخه من به آدم فضائی ها قول داده بودم که در مورد آنها به کسی چیزی نگویم،تازه اگر راستش را هم میگفتم بازهم باورشان نمیشد و فکر میکردند که من دیوانه شده ام،تازه اگرهم چیزی نمیگفتم باز بازخواستم میکردند که تا این مدت کجا بودم؟...

توسط |۱۴۰۰-۲-۲۲ ۱۹:۰۶:۴۰ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۵ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|بدون ديدگاه

(سفر نامۀعلمی تخیلی) (قسمت هفتم)

اتوبوس رفت و منو با آن حال زاردرآن بیابان برهوت تنها گذاشت. رانندۀ تاکسی که تا آنموقع ساکت نشسته بود وداشت به حرف های من گوش می کرد سری تکان دادو گفت:عجب...چه آدم بی انصافی بوده ،...

توسط |۱۴۰۰-۲-۲۲ ۱۹:۰۳:۳۲ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۴ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|بدون ديدگاه

(سفر نامۀ علمی تخیلی) (قسمت ششم)

قرارشد در مورد آنها به کسی چیزی نگویم ومنم قبول کردم وفردای آنروزیکی از آنها را به همراه من به زمین فرستادند؛وقتی رسیدیم به زمین شب بود وهمه جا درتاریکی محظ فرو رفته بود،اولین قدمی که به زمین گذاشتم دیدم خیلی سفت وسخت است آخه خیلی وقت بود که پا بروی زمین سفت نگذاشته بودم یعنی ازوقتی که به آن سیاره رفته بودم  حدود 2 سالی گذشته بود...

توسط |۱۴۰۰-۲-۲۲ ۱۸:۵۹:۴۸ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۳ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|بدون ديدگاه

(سفر نامۀ علمی تخیلی) (قسمت پنجم )

خلاصه آنقدر تقلا کردم که خسته شدم وبه خواب رفتم؛وقتی چشم باز کردم  کمی بدنم را کش وقوسی دادم بعد به آرامی از تخت پائین آمدم وبه اطرافم نگاهی انداختم ...آنجا آنقدر نورش کم بود که نمی دانستم الآن چه وقت از روز است...

توسط |۱۴۰۰-۲-۱۶ ۱۸:۵۳:۴۳ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۱ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|بدون ديدگاه

(سفرنامۀ علمی تخیلی) (قسمت چهارم)

سر میز رفتم وروی صندلی نشستم،بعد چند نفردیگر از پشت یک درآهنی آمدند داخل در حالی که چند ظرف که پر از غذاهای رنگا رنگ درآن دیده میشد به سرمیزما آمدند وهمه شروع کردند به خوردن آن غذاها ومنم که خیلی گرسنه بودم...

توسط |۱۴۰۰-۲-۱۶ ۱۸:۴۹:۵۵ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۰ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|بدون ديدگاه

(سفر نامۀعلمی تخیلی) (قسمت سوم)

سفینه با تکان های شدیدی فرود آمد...من که بسیار ترسیده بودم وقتی به آن آدم های فضائی نگاه کردم دیدم که آنها خیلی ریلکس به کارشان ادامه میدادند؛درهمان موقع بود که درهای سفینه که در زیرآن قرار داشت به آرامی باز شد...

توسط |۱۴۰۰-۲-۱۶ ۱۸:۴۵:۱۲ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۱۹ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|بدون ديدگاه

(سفر نامۀ علمی تخیلی) (قسمت دوم)

گرمای نفس کسی را پشت سرم احساس کردم به آرامی برگشتم ودیدم که یه آدم فضائی روبرو شدم با صورتی بیضی شکل بزرگ با شاخکهائی فنری شکل روی سر ودوتا چشمهای سیاه بزرگ از حدقه در آمده ویک گردن دراز فنری شکل باریک ویه تن وبدنی ...

توسط |۱۴۰۰-۲-۱۶ ۱۸:۳۸:۰۵ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۱۸ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|بدون ديدگاه

(سفر نامه علمی تخیلی) (قسمت اول)

آنروز صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که می گفت:جفری تن لش پاشو،لنگ دراز،مفت خور...د پاشو دیگه لنگ ظهر شد الآن به مدرسه ات دیر می رسی (راستی یادم رفت بگم فکر نکنید مادرم همیشه منو اینجوری بیدار میکنه نه اصلاً اینطور نیست ،فقط موقع هائی که روز قبلش  برای خونه نون نخریده باشم ...)ولی اگه کارم رو درست انجام بدم فردای ...

توسط |۱۴۰۰-۲-۱۶ ۱۸:۲۸:۳۱ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۱۷ام, ۱۴۰۰|سفرنامه علمی تخیلی|بدون ديدگاه