از آنجا که همه ما در جریان موضوع هستیم که اینجور آدمها در دنیا زیاد هستند مخصوصا در ایران …بطور مثال یکی از دوستام که اسمش مراد است وهمیشه منتظر یه فرصت هست که طرف مقابلش را ضایع کند…همین دیروز بود که منو مراد وشهاب وشاهرخ می خواستیم برای تفریح به یکی از مناطق بالا شهر تهران(اوین درکه)برویم که مراد اول راه شروع کرد به مسخره کردن من که…

-چرا تو یه جا ساکت نشستی وحرف نمیزنی؟

بعد رو کرد به بقیه وگفت : بنده خدا بچه مون هنوز زبون باز نکرده مامانش هنوز بهش حرف زدن یاد نداده…

چند لحظه ساکت شد وبعد به شهاب گفت: ببینم هنوز تو بیکار هستی؟ تو تاکی می خوای نون خور بابات باشی؟بابا تو چقدر مفت خوری …بس که آدم تنبلی هستی برای همینه که کسی بهت کار نمی ده…

چند لحظه بعد نوبت شاهرخ رسید و به او گفت : من موندم کی به تو تصدیق داده…رانندگی ات صفر صفر… تو با این رانندگی ات خدایی است که تا حالا زنده موندی…

بعد از لحظه ای تازه شروع کرد به تعریف کردن از خودش که من از سن ۱۰ سالگی وارد بازار کار شدم وهمه کارها راتجربه کرده ام…اول تو رستوران کار کردم البته به عنوان ظرف شور و طی کشیدن سالن ها ونظافت دستشویی ها و بعد از آن رفتم کابیت سازی بعد توی سوپر مارکت کار کردم بعد مکانیکی، کارخانه لوازم بهداشتی، طلا فروشی، جوش کاری، قنادی ها ویه مدت هم سر ساختمون ها بنایی میکردم

البته رشته ام معماری است والان میشه گفت: بنده همه فن حریف هستم وتو هر کاری تجربه دارم ودر حال حاضر تو یه کارگاه جوشکاری کار میکنم…

منهم که تا آن موقع ساکت یه گوشه ای نشسته بودم از این پز دادنش حرصم در آمد و گفتم: معلومه دیگه آقا همه کارست …هر کی جای تو بود با این همه کار سخت که انجام دادی باید زیر این همه کار له میشد وتا حالا باید هفتا کفن پوسونده باشه…خیلی پوست کلفتی ها…

مراد هم طاقت نیاورد وگفت: اوه، اوه چه زبونی در آوردی خدایی یه معجزه الهی بود( حالا یه کلام هم بشنوید از مادر عروس )ترشی نخوری یه چیزی میشی ها راستی این سخنان نابت از کجا نشأت گرفته که یکهو مثل کوه آتشفشان فوران کرد…زود برم واست اسفند دود کنم تا چشم نخوری بلا گرفته…

گفتم: تحت تاثیر کارای مردونت قرار گرفتم داداش…

آخه میدونی چیه موندم تو با این فشار کاری چه جوری تا حالا زنده موندی وهنوز هم حال شوخی کردن داری؟!… ایول داری بابا.

خلاصه همه ساکت شدند وتا خود محل مورد نظر کسی لام تا کام صحبتی نکرد.