پیش خودم گفتم: خدا بدادم برسد نیومده شروع شد سر فرصت براتون تعریف میکنم…چند لحظۀ بعد مادرم به همراه آبجی نرگسم بساط ناهار را آماده کردند وبعد از ناهار دوباره مادرم ازم سوأل کرد ومنم مجبور شدم یه داستان دروغی برایش تعریف کردم بدین مضمون که:وقتی آنروز صبح داشتم میرفتم مدرسه تو راه با یه ماشین تصادف کردم و راننده مرا زود به بیمارستان رساند ومنم که بیهوش شده بودم دیگر چیزی ندیدم …وقتی چشم باز کردم دیدم یه مردی بالای سرم با چهرۀ نگران ایستاده بود وتا دید چشمم باز شده خوشحال شد و به من گفت:پسرجون حالت خوبه؟!… منکه کمی گیج شده بودم تا اومدم از جام بلندشم همان مرد دستانش را روی شانه هایم گذاشت وگفت:راحت باش الآن دکترو صدا میکنم؛لحظه ای بعد دکتر آمد ومنو معاینه کرد واسم مو پرسید هرچی به مغزم فشار آوردم اصلاًچیزی یادم نیومدبعد با چشمانی اشک آلود گفتم:نمیدونم کی هستم من اینجا چیکار میکنم …دکتر گفت:چیزی نیست فقط یه تصادف برات پیش اومد نگران نباش خدا را شکربه خیر گذشت تا چند روز دیگر مرخصت میکنیم …بعد دکتر وآن مرد از اتاق بیرون رفتند فکر میکنم در مورد وضعیت من میخواستند باهم صحبت کنند.اینجور که پیدا بود آن مرد بادکتر صحبت کرده بود که تا پیدا شدن کس وکار من مرا به خونۀ خودش ببرد…چون آنها بچه ای نداشتند برای همین همیشه آرزو داشتند خدا بهشون یه بچه بدهد واین امرکه پیش آمده حداقل چند روزی مرا به فرزند خواندگی بگیرند تا بعد خدا بزرگ است ودکتر هم با پلیس تماس گرفت وآنها راهم در جریان گذاشت وپلیس هم موقتاً موافقت کرد ودر این چند روز آن مردعکسمو داده تو روزنامه ها چاپ کردند تا بتوانند خانوادۀ مرا پیدا کنند ولی بی فایده بود هیچ خبری نشد وآنها هم بی خیال موضوع شدند.یکسال از این موضوع گذشت که خدا یه فرزند دختر به آنها داد ومنم صاحب یه خواهر کوچولو شده بودم وخیلی خوشحا ل شدم …وقتی دخترکوچولو بزرگتر شد وبه حرف آمد یکهو چیزهائی کم،کم به یادم آمد…وموضوع را به پدر خوانده ام گفتم و او هم هروز مرا به آن محلی برد که با من تصادف کرده بود و…تا اینکه یکروز همه چیز یادم اومد وازش خواستم که بگذارد من به خانه ام برگردم و او هم خواست با من بیاید ولی کاری برایش پیش آمد وقرار شد یکروز دیگر به دیدنتان بیاید ومنم آدرسو بهش دادم تا ببینیم چی میشه.ولی معلوم بود مادرم هنوز حرفم را جدی نگرفته بود ولی آنطوری که من تعریف کردم بالاخره قبول کرد. خلاصه این موضوع هم در همینجا به اتمام رسید وفعلاً به خیر گذشت تا بعد ببینم چه میشود کرد.