آخه من به آدم فضائی ها قول داده بودم که در مورد آنها به کسی چیزی نگویم،تازه اگر راستش را هم میگفتم بازهم باورشان نمیشد و فکر میکردند که من دیوانه شده ام،تازه اگرهم چیزی نمیگفتم باز بازخواستم میکردند که تا این مدت کجا بودم؟تو این فکرا بودم که با صدای راننده به خود آمدم که گفت:خب پسرجون گفتی آدرستون کجاست؟…منم آدرسو بهش دادم و…نیمساعت بعد منو به مقصدم رسوند وازش تشکر کردم وازش خواستم که چند دقیقه ای صبر کند تا بروم از مادرم پول بگیرم وکرایه اش را بهش بدهم ولی او قبول نکرد وگفت که برای ثوابش این کار را کرده… وبعد خداحافظی کردیم و او رفت.من موندمو آن کوچۀ خلوت…که یک هو یکی از پشت سر محکم به شانه ام زد وگفت:به،به!!…مشت جعفر خودمون خیلی وقت ازت خبری نیست تا حالا کجا تشریف داشتین؟… مسافرت بودین؟…منم باهاش چاق سلامتی کردمو او هم راهشوگرفتو رفت. ایشون آقای حمیدی همسایۀ بغل دستیمون بود.بطرف خانه براه افتادم وقتی به در خونه رسیدم کمی مکث کردم بعد عزمم را جمع کردم ورفتم جلودر زدم…از آنطرف در صدای جیغ آبجی کوچیک رو(نرگس) شنیدم که میگفت:کیه بابا چه خبرته سر آوردی؟ درو از پاشنه درآوردی؟وایسا الآن اومدم… لحظه ای بعد دربا صدای غژ،غژی روی لولایش چرخید ودربازشد آبجی تا منو دید همونطور هاج و واج به هم خیره شد وانگار تازه یخش آب شده بود زود تو بغلم پرید که نزدیک بود تعادلمو از دست بدموهردو به زمین بخوریم که یه دستمو گرفتم به دیوار واز سرنگون شدن به زمین جلوگیری کردم…با این سرو صدا مامان و دادشم( اسماعیل)هم از اتاق به حیاط آمدند  وتا ما را در آن حال دیدند خیلی ذوق زده شدند وبه طرف ما آمدند…منم نرگس را( که تو این مدت ندیده بودم خیلی بزرگتر وتپولتر شده بود)زمین گذاشتم وبطرف مامانم رفتم وهردو همدیگر رابغل کردیم … لحظه ای بعد که مادرم به خودش آمده بود مرا براندازی کرد وتازه یادش اومد که ۲ سالی هست که ازم بی خبر بوده یکهو چک آبداری به گوشم زد که گوشم صوت کشید وبعد زد زیر گریه ودوباره منو بغل کرد…تازه نوبت اسماعیل رسید واوهم که تا آن موقع ساکت یه گوشه ای نظارگر ما بود اوهم جلو آمد و مرا آنچنان در بغلش فشرد که یه لحظه فکر کردم الآنست که جونم در بیاد (آخه تو این مدت که ندیده بودمش زورش خیلی زیاد شده بود)بعد از دیده بوسی همگی به اتاق رفتیم تازه مامان یادش اومد که ازم بپرس که گرسنه ات هست یا نه؟!…منم در جوابش گفتم:دست درد نکند خیلی هوس غذاها توکردم .اوهم گفت:آهان پس برای همین بود که اومدی خونه ببینم تا حالا کجا بودی؟… پیش خودم گفتم :خدا بدادم برسه نیومده پرسو جو شروع شد.