اتوبوس رفت و منو با آن حال زاردرآن بیابان برهوت تنها گذاشت. رانندۀ تاکسی که تا آنموقع ساکت نشسته بود وداشت به حرف های من گوش می کرد سری تکان دادو گفت:عجب…چه آدم بی انصافی بوده ، البته شما کار درستی نکردی ،ولی او هم نباید با شما چنین رفتاری رو میکرد؛ منم حرفشو با تکان دادن سر تائید کردم وسکوت کردم.خلاصه دیگر بین ما هیچ حرفی ردو بدل نشد ودر طی راه ساکت به جاده خیره شده بودیم…کم،کم پلکهایم سنگین شد وزود به خواب رفتم وتکان آرام ماشین مانند نئنوئی بود که مرا به خواب آرامی برد.وقتی چشم باز کردم دیدم هوا داشت کم،کم روشن میشد و ماشین ایستاده بود وراننده در حال بنزین زدن بود…خودمو جمعو جورکردم ومنتظر شدم تا کارش تمام شود .وقتی راننده سوار ماشینش شد رو کرد به من وگفت:سلام صبح بخیر ساعت خواب ،خوب خوابیدی؟ گفتم:سلام صبح شما هم بخیر باشه…ببخشید میشه بپرسم الآن ما کجا هستیم؟!…اوگفت: اینجا جاجرود داریم میریم تهرون…راستی یادم رفت ازت بپرسم کجا میخوای بری؟انقدر گرم گفتگو بودم که نپرسیدم مقصدت کجاست؟…منم بهش آدرس خونه رو دادم وبهش گفتم :ببخشید کیف پولمو تو اتوبوس جا گذاشتم البته وقتی منو رسوندید از مادرم پول میگیرم وکرایۀ شماروحساب میکنم؛بعد راننده اخمی به من کرد و  گفت:کی حرف کرایه رو زد؟…حالا بگذریم گرسنه ات نیست؟!…چی میخوری برات بگیرم؟…گفتم: خب کمی…ولی همونطور که گفتم پولی …او نگذاشت حرفم را تمام کنم و گفت:چی بهت گفتم دیگه حرفشو نزن.بعد براه افتاد وکمی جلوتر که رفتیم ماشین را نگه داشت واز ماشین پیاده شد وبعد از چند دقیقه دیگر آمد در حالی که در دستش دو ساندویچ ودو نوشابۀ کوچک بود وارد ماشین شد وگفت:البته ببخشید پولم کم بود ونتونستم تو رو به یه چلوکباب مهمونت کنم باید به همین اکتفا کنی وهردو خندیدیم واو شروع کرد به خوردن وبه منم اشاره کرد که ساندویچمو بخورم.در بین راه که میرفتیم باز سکوت بین ما حکم فرما بود تا اینکه راننده خسته شد و دستش را به طرف رادیو برد و آنرا روشن کرد ومنم که محو تماشای کوه ها ودره های اطراف جاده شده بودم وچیزی نمی گفتم.بعد از نیم ساعتی که گذشت به شهر تهران رسیدیم؛من خیلی هیجان زده شدم وهر آن لحظه شماری میکردم که زودتر به خانه برسم ودوباره خانواده ام را ببینم،تو این فکر بودم حالا چه خواهد شد ؟اونا با من چه برخوردی خواهند کرد؟ من چه جوابی بهشون بدم بگم تا حالا کجا بودم؟آخه من به آدم فضائی ها قول داده بودم که در بارۀ آنها چیزی نگویم.