قرارشد در مورد آنها به کسی چیزی نگویم ومنم قبول کردم وفردای آنروزیکی از آنها را به همراه من به زمین فرستادند؛وقتی رسیدیم به زمین شب بود وهمه جا درتاریکی محظ فرو رفته بود،اولین قدمی که به زمین گذاشتم دیدم خیلی سفت وسخت است آخه خیلی وقت بود که پا بروی زمین سفت نگذاشته بودم یعنی ازوقتی که به آن سیاره رفته بودم  حدود ۲ سالی گذشته بود وکمی به آنجا عادت کرده بودم که همیشه (انگار روی ابرها راه میرفتم) روی زمین نرمی قدم بگذارم…وحتی هواش هم با آنجا فرق داشت ومن خواستم نفس عمیقی بکشم که یکهو سرفه ام گرفت وتازه یادم اومد که چقدرهوا آلوده است …کمی که آرام شدم به پشت سرم نگاهی انداختم دیدم که فضا پیمائی کهمن ساخته بودم به هوا بلند شد وآدم فضائی از پشت شیشۀ آن به من خیره شده ومنم براش دستی تکان دادم واو هم همینکار را کرد وبعد در هوا ناپدید شد؛ من موندمو تاریکی مطلق بیابان برهوت…از اینکه در تاریکی یکه وتنها مانده بودم خیلی ترسیدم …ولی چاره ای نبود،به راهم ادامه دادم اول نمیدانیستم باید به کدام طرف بروم …پیش خودم گفتم :جاره ای نیست باید به یه طرفی برم وراه افتادم.خلاصه بعد از مدت یک ساعت توانستم جادۀ اصلی را پیدا کنم…ولی آنموقع شب هیچ وسیلۀ نقلیه ای پیدا نمیشد …بالاخره رفتم تو جاده وبی هدف راه را گرفتم و رفتم… یکهواز پشت سرم صدای یک ماشینی از آن دوردستها به گوشم رسید  وبعد از چند دقیقه ای که گذشت نور ضعیف آن نمایان شد من خیلی  خوشحال شدم  ومثل دیونه ها پریدم وسط جاده که شاید منو بهتر ببینه پیش خودم فکر کردم حالا به فرض ماشین هم نگه داشت بعد چی به راننده میخوای چی بگی؟!…تو خودت میدونی کجائی؟! یا کجارو میخوای آدرس بدی؟!اصلاًببین سوارت میکنه؟!آخه یکی نیست به من بگه بد بخت حالا پولت کجا بود؟…اگه ازت بپرسه این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟چی میخوای بهش بگی؟!…حالا بزار نگه دار بعد یه فکری میکنم. وقتی نزدیک شد پریدم جلوش بنده خدا هول شدو نزدیک بود کنترلش رو از دست بده با هربساطی بود نگه داشت تازه می خواست بهم فحش بده …وقتی حال زارمو دید پشیمون شد وگفت:تو کیستی؟این وقت شب اینجا چی کار میکنی؟!…ازش خواستم منو تا یه جائی برسونه و او هم قبول کرد…ومنم مجبور شدم یه دروغی بهش بگم وگفتم:من در یک اتوبوس مسافر بری بودم که تو راه حالم بدشد و از راننده خواستم یه گوشه از جاده نگه دار او هم قبول کرد وقتی پیاده شدم رفتم کنار جاده وگلاب به روتون حالم بد شدو…وتو این هیروویر شاگرد راننده میگفت زود باش بابا مردوم معطلند…منم که حالم منقلب شده بود بهش فحش دادم و او هم با من لج کرد وبه راننده گفت که طرف سوار شده وسریع حرکت کردند ومنو تو این بیابون برهوت تنها گذاشتند…