خلاصه آنقدر تقلا کردم که خسته شدم وبه خواب رفتم؛وقتی چشم باز کردم  کمی بدنم را کش وقوسی دادم بعد به آرامی از تخت پائین آمدم وبه اطرافم نگاهی انداختم …آنجا آنقدر نورش کم بود که نمی دانستم الآن چه وقت از روز است…کلاً در اینجا روزها وهفته ها ،ماه ها و سالها معنی خاصی نداشت.درهمان موقع در با صدای غژ،غژی، باز شد ویکی از همون آدم ها در آستان درنمایان شد ویک چیزهائی بهم گفت که متوجۀ حرفش نشدم…بعد باحرکت دستش به من اشاره کرد که به طرف دستگاهی که روی میزکارم قرار داشت بروم وخودش هم به کنارم آمد وطرز کار با آنرا یادم داد؛ که چجوری باید با آن به تحقیق وجستجو در بارۀ ناشناخته ها بدست بیاورم وچطوری باید در کنار آنها زندگی کنم…اینطور که پیداست نمی گذارند که من به زمین برگردم واین باعث تأسف برای من هست…این دستگاه کمی مثل کامپیوتر خودمان در روی زمین است البته کمی پیشرفته ترواینکه کاربا آن به مراتب سختر بود.چند روزی طول کشید تا کار با آنرا یاد بگیرم خلاصه بعد از یکماه تلاش پی در پی توانستم با آن چیزهائی را کشف ویا حتی اختراع کنم…این عمل اول  برای من مثل یک بازی بود …بعد از کذشت مدتی برایم جالب وخوشایند بود که توانسته بودم کار مفیدی انجام بدم…مثلاً یه سنگی زمردین پیدا کردم که وقتی آنرا به یکدیگر میزدیم به اشکال هندسی در می آمد مثل(مربع، مستطیل،دایره و…)البته آنها کار با آنرا بلد نبودند وفقط بطور تزئینی تو موزه هاشون نگهداری میکردند ومن از آنها خواستم دو تای آنرا به من بدهند وآنها هم قبول کردند…وبعد ها از همان نمونه سنگها در بیرون ازپایگاهشون پیدا کردم وبا آن یک فضا پیما ساختم البته این برای آنها هم کاربرد خوبی داشت وبا آن برای تحقیقاتشان وهمچنین تفریح در اطراف پایگاهشان میرفتند .بعد ها با آنها در بارۀ اینکه منهم خانواده ای دارم ومی خواهم به پیش آنها برگردم صحبت بسیار کردم البته یادم رفت که بگویم رئیس شان کمی از زبان ما زمینی ها رو بلد بود …واولش نمی خواست که من از این موضوع با خبر شوم ولی وقتی دید من به نفع آنها اختراع یا اکتشافاتی انجام میدهم دلش به رحم آمده بود وکمی با من خودمونی شده بود…خلاصه آنها را راضی کردم وقرار شد که یکی از آنها مرا به زمین بر گرداند ومنهم در عوض آن ماشین فضا پیما را به آنها بدهم وآنها هم در عوض دو تا از آن سنگها را به من هدیه دادند… وقرار شد که در مورد آنها به کسی چیزی نگویم ومنم قبول کردم.