سفینه با تکان های شدیدی فرود آمد…من که بسیار ترسیده بودم وقتی به آن آدم های فضائی نگاه کردم دیدم که آنها خیلی ریلکس به کارشان ادامه میدادند؛درهمان موقع بود که درهای سفینه که در زیرآن قرار داشت به آرامی باز شد…بعد همراه آنها به روی پله های متحرک ایستادیم وبه طرف باصطلاح زمین حرکت کرد …وقتی پا بروی آن سیاره گذاشتم برام خیلی عجیب به نظر میرسید چون قبلاًشنیده بودم وقتی به سیارۀدیگر قدم میگذارید به علت نداشتن هوای کافی وهمچنین جاذبۀ زمین ما انسان های زمینی نمی توانیم در آنجا نفس بکشیم ویا اگه جاذبه ای در کار نباشد ممکن است در هوا معلق بمانیم و…ولی اصلاً اینطوری نبود من هم می توانستم به راحتی نفس بکشم وهم براحتی البته کمی سبکتر راه بروم ولی در هوا معلق نماندم این برام خیلی عجیب بود!!…روی هم رفته خیلی عالی بود.خب بگذریم بریم سر اصل مطلب؛همینطور که آدم فضائی ها مرا بطرف پایگاهایشان می بردند به اطرافم نگاهی کردم …تا به آنموقع آنقدر به ابرها وستاره ها نزدیک نشده بودم …بطوری که اگر دستم را دراز می کردم می توانستم آنها را بگیرم …ولی این از ادب بدور بود وساکت و آرام به دنبال آنها را افتادم …چند قدمی که رفتیم به محلی رسیدیم که در آنجا یه قسمت از زمین به صورت دایره شکلی برآمده بود مثل یه( سن  نمایشی)، رفتیم وروی آن ایستادیم و ناگهان آن سن بطرف داخل زمین رفت …آنجا شکل عجیبی داشت مثل پنیری که سوراخ ،سوراخ بود وداخل هر کدام از آن سوراخ ها یک آدم فضائی بود که با چشمان متعجب به من نگاه می کردند ویه وسیله های آهنی که به چندین هزار سیم وصل میشد در دستشان دیدم که داشتند با آن یه کارهائی انجام میدادند؛بعد ها فهمیدم آن وسیله ها مربوط به اختراعاتشان بوده …میشه گفت که آن آدم ها دانشمند بوده اند ودر حال اختراع ویا اکتشاف و تحقیق بودند…آنها در بارۀ ما وزمین و سیارات دیگر تحقیق وجستجو می کردند.وقتی آها را دیدم اصلاً نمی شد تشخیص داد که آنه مذکرند یا مونث و بچه اند یا آدم بزرگ همه شبیه هم وبه یک اندازه  بودند البته از نظر قدی وچهره ای مشخص نمی شد …خلاصه نمی دونم وتا وقتی هم که آنجا بودم باز هم مشخص نشد. از راهروباریکی گذشتیم وبه یک جای وسیعی رسیدیم که هزاران ،هزار آدم فضائی در آنجا بود که همه دور یک میز طویل پنج ضلعی نشسته بودند و باورود ما همۀ سرها به جانب ما برگشت و در رأس این میز یکی از آنها لباس و تاج ویک نیزه که سر آن سه شاخه بود در دست داشت به چشمم خورد …فکر میکنم او رئیسشان بود آن کسی که همراه من بود با لهجۀ عجیبی شروع به حرف زدن کرد …و رئیسش رو به من کردواشاره ای کرد (یعنی بیا جلوتر)…منم رفتم جلو وسلامی کردم و اویه چیزهائی گفت، ولی من متوجۀ حرفش نشدم…بعد آن کسی که منو آورده بود اونجا دستمو گرفت وبرد سر میز و با دو دستش  روی شانه هایم فشار آورد و مرا  روی صندلی نشاند .