گرمای نفس کسی را پشت سرم احساس کردم به آرامی برگشتم ودیدم که یه آدم فضائی روبرو شدم با صورتی بیضی شکل بزرگ با شاخکهائی فنری شکل روی سر ودوتا چشمهای سیاه بزرگ از حدقه در آمده ویک گردن دراز فنری شکل باریک ویه تن وبدنی اسکلتی سبز که دنده هایش بطورعجیبی بیرون زده بود جلوم ظاهر شد …منو میگی داشتم از ترس غالب تهی میکردم وزبانم بند آمده بود وبلافاصله غش کردم وروی زمین ولو شدم .وقتی بهوش آمدم چشم هایم را آروم باز کردم وبا ترس به اطرافم نگاهی انداختم تا ببینم در چه وضعیتی هستم دیدم داخل سفینه هستم  انگار آنها منو آورده بودند داخل سفینه اشان …آنجا خیلی عجیب و بزرگ بود …بعد اطرافم را حسابی برنداز کردم وچند تا دیگه از همان آدمهای فضائی رو دیدم که با تعجب به من نگاه میکردند؛خیلی ترسیده بودم هرطور بود خودمو جمعو جور کردم بعد گفتم:س…س…س…سل…ام.!…آنها هم در جوابم (البته همه با هم یکصدا) گفتند:س..س…سل…ال.گفتم:اسمم …جعفره. آنها گفتند: اسلل …جغپله.گفتم:منو چرا آوردین اینجا؟!…بامن چیکار دارین؟!… آنها متوجۀ حرف هایم نشدند وبا سر وصدای بسیار که نمی فهمیدم چی دارند میگن …فقط  بالا وپائین میپریدند وحسابی شلوغ کرده بودند انگارمیخواستند حرف هایم را تکرار کنند ولی چون خیلی طولانی بود نتوانستند آنرا تکرار کنند وبرای همین بود که آنقدر شلوغ بازی از خودشون در آورده بودند…مونده بودم چیکار باید بکنم …که رئیسشون که از آنها بزرگتر(البته از نظر جسه ای )بود جلو آمد و چیزهائی به آنها گفت که من زبونشون رو نفهمیدم ،پیش خودم گفتم اینا منو کجا دارند میبرند…از اینا گذشته حالا جواب ننه مو چی بدم وقتی پام به زمین برسه حتماً منو میکشه…بعد به خودم گفتم اصلاًببین اینا میذارند زنده بمونی یا از دستشون میتونی قسر دربروی؟!…برای چند لحظه ای چشامو بستم وبه فکر فرو رفتم وگفتم: آنجا (خانۀ اونا)چه جور جائی هست؟!.آیا زنو مردشون باهم فرق میکنه؟!.آیا اونا بچه هم دارند؟!.آیا بچه هاشون مدرسه هم میرند؟!…یا پدرو مادرشون سر کارمیرند ویا پول در میآرند؟!…غذاشون چی هست ؟!…نبادا مثل آدمخور ها باشند؟! نکنه منو آوردند اینجا بخورند؟!…بهتر بهشون بگم که من گوشتی به تن ندارم ویا خیلی بد مزه وتلخم وممکنه تو گلوشون گیر کنم و…که یکهو با صدای ترسناک وبا تکان های شدیدی سفینه فرود آمد .