آنروز صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که می گفت:جفری تن لش پاشو،لنگ دراز،مفت خور…د پاشو دیگه لنگ ظهر شد الآن به مدرسه ات دیر می رسی (راستی یادم رفت بگم فکر نکنید مادرم همیشه منو اینجوری بیدار میکنه نه اصلاً اینطور نیست ،فقط موقع هائی که روز قبلش  برای خونه نون نخریده باشم …)ولی اگه کارم رو درست انجام بدم فردای آنروزاینجور رفتارمی کنه…مادر،جعفر جون پاشو عزیزم ،پاشو پسر قند عسلم،پاشو یکی یکدونۀ مامان…قربونت برم الآن مدرسه ات دیرمیشه ها.آنروز اصلاً حوصلۀ هیچیو نداشتم…دست به پیشانیم زدم وپیش خودم گفتم:شاید تب دارم،شاید دلم درد میکنه و …ولی هیچ مرگم نبود بقول معروف (سرومر گنده) بودم. بالاخره هر طوری که بود از رختخوابم کنده شدم ورفتم صورتموشستم وبا بی حوصلگی تمام صبحانه را خوردم واز خانواده ام خداحافظی کردم وبه سوی مدرسه رفتم. همینطور که تو راه مدرسه می رفتم یه سنگی جلوی پام دیدم وشروع کردم با آن بازی کردن وآنرا به طرفی پرتاب کردم وسنگ افتاد توی جوی آب …کمی جلوتر که رفتم یه گل کاج سر راهم دیدم وحالا نوبت آن شد آنراهم با شوت محکمی پرتابش کردم که آن هم رفت زیر چرخ یک ماشین که داشت از خیابان رد می شد وگل کاج زیر چرخ های ماشین له شد.کمی جلوتر که رفتم دیدم یک قوطی آب میوۀ خالی جلوی پام سبزشد …آهان این خوبه هم صدا داره هم خوب قل می خوره …شروع کردم با آن بازی کردن ومدام قلش می دادم تا اینکه آن هم به یک  درخت  برخورد  کرد وایستاد  …رفتم جلوتر یکهو احساس کردم یه صدائی شنیدم  دورو برم رو نگاه کردم…بعد بالای سرم را نگاهی انداختم دیدم بالای شاخه های درخت یک چیز عجیبی آنجا گیر کرده بود… خوب که دقت کردم دیدم یک چیزی مثل بشقاب پرنده یا بهتر بگم همون سفینۀ فضائی ولی با ابعاد کوچکتر بود؛ خیلی تعجب کردم چون توی فیلمها دیده بودم که سفینه ها خیلی بزرگتر از این هستند حداقل اندازۀ یک هواپیمای غول پیکرولی این خیلی کوچیک بود اندازۀ یک میز تحریر…پیش خودم گفتم: بهتر درختو یه تکون بدم شاید بیافتد پائین …ولی بی فایده بود محکم سر جاش وایساده بود ،بهتر از درخت برم بالا ،ولی آنقدر درخت لیز بود که نتونستم ازش بالا برم،آهان … تازه فهمیدم باید چیکار کنم …بعد قوطی آب میوه رو بطرفش پرتاب کردم …بعد از مدتی کلنجار رفتن با آن سریع پشت همان درخت قایم شدم ومنتظر عکس العمل از طرف آن سفینه شدم…فقط یه تکون کوچکی خورد بعد دیگرهیچ …همینطور که تو فکر بودم که حالا باید چکاری انجام بدم ؛یکهو گرمای نفس کسی را پشت گردنم حس کردم…با ترس وبه آرامی برگشتم ببینم او کیست؟!…

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید…