خلاصه خواهرم عروسی کردو رفت به خونۀ بخت ۳ سالی از این ماجرا گذشت ونوبت به من رسیده بود وخواستگار پشت خواستگار برام میآمد ومنم آنقدر از خودم راضی بودم(البته نه از خود راضی) به اون معنا نه یعنی به هر خواستگاری که برام میآمد…یه عیبی روش می ذاشتمو…جواب رد بهش میدادم ومادرم وهمچنین خاله صدیقه هم از دستم ناراحت میشدند …ودر آخر خاله صدیقه رو کرد به منو گفت: دختر جون فکر نکن تا آخرعمرت جوان وخوشگل باقی می مونی…نه جونم از این خبرا هم نیست …کمی عاقل باش وبه زندگیت فکر کن… شنیدی میگن؟!…(به مالت نناز به یک شب بنده،به حسنت نناز به یک تب بنده).خلاصه که این حرفا تو گوش من یکی که نمی رفت تا اینکه یکروز که داشتم تو پختن آش به مادرم کمک می کردم نمیدونم چی شد؟…که یهودستم  لغزیدو ظرف آش برگشت روی دستو پامو و حسابی سوختم…۴ ماهی طول کشید وسوختگی دستو پام خوب شد … ولی جایش روی پوستم ماند …خیلی بد وفجیح به نظرمی رسید به حدی که خودم از دیدن آن حالم بد میشد …طوری شده بود که بارها می خواستم خودکشی کنم…ولی هر بار یا دادشم ویا خواهرهایم به دادم میرسیدند…خیلی از این بابت ناراحت بودم …ولی چه میشود کرد ؟!… فقط یکی از دکترا به مادرم گفته بود که :با جراحی پلاستیک میشه درستش کرد …ولی در ایران انجام نمیدهند وباید او را برای معالجه به خارج از کشور بردوهزینه اش هم زیاد میشه!!…پدرم هم گفته بود:که هر طوری شده حتی اگر(از زیر سنگ هم شده پولشو در میارم) خاله صدیقه ومادرم همیشه از این بابت اشک میریختند ولی هیچوقت جلوی من این را بروز نمیدادند…که نبادا من ناراحت بشوم ولی خودم فهمیده بودم که اونا روز به روز اخلاقشون نسبت به من مهربانتر شده بود. خلاصه یکسالی گذشت ومنو مادر وپدرم برای مداوای من به خارج از کشور رفتیم وبچه هارو پیش خواهر بزرگترم وخاله صدیقه گذاشتیم. حدودیکماهی در آنجا ماندیم وچند عمل جراحی روی دست وپایم انجام دادند اولش زیاد خوب نبود ولی هرچه می گذشت با عملهای پی درپی پوستم بهتر شده بود…به حدی که رنگ پوستم که اول قرمز بود یواش،یواش داشت سفیدتر میشد و…کاملاًپوستم خیلی خوب شد بطوری که اصلاًاثری از سوختگی در آن دیده نمیشد.تو این مدت خاله صدیقه وخواهرم با ما در تماس بودند واز حالم جویا میشدندفقط یکبار مادرم یه موضوعی را سر وته بسته آنهم در بارۀ  اینکه پسر خاله صدیقه ازش خواسته که…میخواهد با من ازدواج کند والبته هم فرقی براش نمیکرد که آن جراحی ها رویم اثر بد بگذارد ویا خوب واینو از قبل به مادرش گفته بود(خاله صدیقه)واونهم موضوع رو به مادر من گفته …ولی مادرم بهش گفته:که حالا وقتش نیست …بذار بریم خارج وببینیم اون دکتر میتونه معاجش کنه یا نه؟!…وممکن دخترم فکر کنه که داری بهش ترحم میکنی و… تازه بعد از اینکه من بهبودی کامل رو بدست آوردم اینو بهم گفت ونظرمو در بارۀ پسر پرسید…منم خجالت زده بهش گفتم:البته قبل از اینحادثه من اونوچند بار توی کوچه وخیابون دیده بودم…احساس کردم که یه جورائی بهم نگاه میکنه…وقتی نیگاش میکردم …نگاهشو ازم میدزدید وسریع از کنارم رد میشد …اگه راستشو بخوای منم یه جورائی عاشقش شدم…ولی هیچوقت روم نشد اینو بهتون بگم…در کل پسر خوبو مهربونیه…وقتی هم که بچه بودیم خیلی مواظب منو خواهرکوچکترم بود …انقدر که او به فکر ما بود داداشام مواظب ما نبودند.وقتی به ایران برگشتیم خاله صدیقه وپسرش با یه دست گل قشنگتو فرودگاه منتظر ما بودند …والبته خواهر وبرادرام هم به استقبال ما آمده بودند.خلاصه بعد از یک هفته که از آمدنمان گذشت خاله صدیقه وشوهرش وپسرش بهخواستگاریم آمدند ومنم قبول کردم وحدود یکسال ونیم باهم نامزد بودیم وبعد از آن باهم ازدواج کردیم ومنم رفتم به خونۀ بختم.