تا یک هفته درگیر خواستگارای اولی بودیم ودرآخرهم خواهرم جواب رد به اون بیچاره داد و…هفتل بعد هم نوبت آن یکی شد هنوز دو دل بود که به اون چه جوابی بده؟!…اگه بگه آره که بقول مادرمون(یه عمر زندگی)…(شوخی که نیست) واگه هم بگه نه…ممکن دیگه خواستگار خوبی مثل اون براش پیدا نشه خلاصه که (سر دوراهی مونده بود)…وباخودش درگیر بود،انگار از این آخری خوشش اومده بود…بالاخره در آخر جوابش مثبت بود ومادرم به اتفاق خاله صدیقه خانوادۀ دامادرو در جریان گذاشتند و روز و ماه عروسی رو تائین کردند وقرار شد یه صیغۀ محرمیت بین آنها خوانده بشه وتا یکسال با هم نامزد بشوند …تا بتوانند تو این مدت همدیگر را بهتر بشناسند… حدود یکسال به خوبی گذشت وآنها باهم تفاهم داشتند وبعد باهم عروسی کردند. خلاصه خواهرم به خونۀ بخت رفت ومنم حسابی تنها شدم … البته بعد از من دو خواهر دیگر هم بودند و… اونقدرها هم تنها نبودم ولی چون دومین دختر خانواده بودم باز با رفتن خواهرم احساس تنهائی میکردم…واحساس کردم تو این یکسال چقدر بزرگتر وعاقلتر شده بودم چون منو خواهر بزرگترم همیشه همراز یکدیگر بودیم و مونده بودم که دیگه رازمو به کی بگم…مادرم کهبه قول خودش حوصلۀ این لوس بازیارو نداره؛خواهرم بهم گفت:فکر نکن با رفتن من همه چی تموم میشه…نه آبجی کوچیکۀ من…درست که همیشه پیشت نیستم…ولی بازمهفته ای یکبار به دیدنتون میام …از این شهر که بیرون نرفتم…خوبه حالا خونه مون ۳ تا کوچه پایین تر…توهم هر وقت ،حوصله ات سر رفت بیا خونه مون…حداقل منم از تنهائی در میام…باشه قول میدی بیای پیشم؟!…منم که اشک تو چشام جمع شده بود سرمو انداختم پایین تا اون اشکامو نبینه و گفتم:باشه آبجی جون حتماً میام…انقدر که حوصله ات سر بره ومنو با یه تیپا از خونه ات پرت کنی بیرون …هردو خندیدیم وهمیگر را در آغوش گرفتیم .در همین موقع بود که مادرمان ما را صدا کرد که برای صرف ناهار پیشش برویم وهردو رفتیم که به مادرمان کمک کنیم.