صبح شدو با سروصدای مادر وخواهرم از خواب بیدارشدم چشمهایم را مالیدم هنوزهوا روشن نشده بود از مادرم پرسیدم؟!…چی شده؟…هنوز که صبح نشده؛مادرم گفت:اولاً کو سلامت؟گشنه ات بود خوردیش!!…دوماً (خواب باشی خیرت) الآن ساعت ۸ صبح … هوا ابری …همیشه این ساعتا خورشید وسط آسمون…امروز از شانس بد ما هوا گرفته…پاشو زودتر یه آبی به صورتت بزن وبیا به ما کمک کن …امروز اون یکی خواستگار میاد منم گفتم:اولاً… سلام صبح بخیییر ایران…دوماً…حالا کو تا عصر…سوماً…دیروز که همۀ کارارو کردیم…فقط یه پیش دستی ها وکاردو چنگالا مونده که اونم دیشب خودتون خشکش کردین و…الآن میرم میارمشون میزارم روی میز… مادرم گفت:نمیخواد زحمت بکشی خودم همون دیشب موقعی که تو خوابیدی آوردمش روی میز گذاشتم …دیگه هم با من کلکل نکن پاشو که خیلی کار داریم …باید دوباره اتاقارو جارو کنید ودوباره گردگیری کنید…نمیخوام پشت سرم حرف باشه که فلانی چقدر خونه اش (ریختو واریخته بود) و…اینجوری نمیشه همه باید با هم دست بکار بشیم(کار از محکم کاری عیب نمی کنه) هرچه تمیزتر بهتر…یاالله زود باشین.فایده نداشت دیگه نمیشد با مادر جرو بحث کرد پاشدمو تشکمو جمع کردمو بردم گذاشتم تو کمد دیواری…صبحونه خورده،نخورده…دست به کار شدم همل کارهارو با کمک خواهرم در عرض یک ساعت تمامش کردیم وخسته وکوفته روی زمین ولو شدیم …مادرم گفت:چیه (مگه کوه کندین)؟!…پاشین ،پاشین هنوز تو آشپزخونه این همه کار مونده شما دارین استراحت میکنین؟!…منم که از حرف مادرم خیلی عصبانی شده بودم تو دلم گفتم:آخه آبجی حالا وقت شوهر کردن بود؟!…بعد از حرفم پشیمون شدم وپیش خودم گفتم:آخه این بنده خدا چیکار کنه…تقصیر اون نیست که همۀ دخترا به  این سن که میرسند باید ازدواج کنندو…تازه بعدش هم نوبت منه … کارهای آشپزخونه هم که تموم شد فقط نیم ساعت بیشتر طول نکشید. عصرشدو خواستگارا پیداشون شد وما بچه ها هم رفتیم تو اتاق دیگه …چند ساعتی هم طول نکشیده بود که آنها هم رفتند…مادرم از خواهرم دوباره سوال کرد واو هم در جوابش گفت:باید فکر کنم…اون دیروزیه هم خودش وهم اخلاقش وهمینطور طرز حرف زدنش بد نبود…ولی با یکی دو جلسه حرف زدن که نمیشه طرفو شناخت…والا این یکی هم خودش وهم اخلاقش وهم طرز حرف زدنشو خوشم اومد خیلی با ادب …ولی همنطور که گفتم بازم معلوم نمیکنه…مادرم گفت:مگه کفشو لباسه که موندی کدومشو بخوای؟!…موضوع یه عمر زندگی ها!!…منم گفتم:مامان داره راست میگه…مگه میخوای امتحان کنکور بدی؟!…ای بابا یکیشو انتخاب کن بره پی کارش دیگه…تازه هر کدوموکه نخواستی میاد خواستگاری من…نترس رو دست ننه اش باد نمیکنه.مادرم زیر چشمی به منچشم غره ای رفت وبه طرفم آمد ویک کشیدۀ جانانه ای به صورتم زد که تا چند دقیقه ای گوشم سوت کشید و منم خجالت زده وبا چشمی گریان بطرف اتاقم رفتم.بعد صدای مادرم را شنیدم که میگفت:این (دم بریده هم برای ما دم در آورده)…هرچی هیچی بهش نمیگم برای من پرو بازی در میاره…ورپریدرو نیگا!!…خلاصه آنروز برای همه بخیر گذشت…بجز من.