یک هفته ای ازآن مهمانی آش نذری پزون گذشته بود که یکروز اشرف خانوم وزری خانوم تو کوچه مشغول صحبت کردن بودند که مادرم که داشت از بازاربه خانه برمیگشت آنها را دید وسلام و احوالپرسی کرد وراهشو گرفت که برود …که زری خانوم واشرف خانوم او را صدا کردند وبعد از کلی حرف زدن با مادرم…بالاخره موضوع خواستگاری رو پیش کشیدند…اول مادرم از حرف آنها کمی جا خورد وگفت:والا چی بگم؟!…قدمتون به روی چشم…هروقت خواستین تشریف بیاورید…آنها هم تشکری کردند ومادرم از آنها خداحافظی کرد وبا عجله به طرف خانه آمد و وقتی وارد خانه شد سریع بطرف تلفن رفت وبا خاله صدیقه تماس گرفت و او را هم در جریان گذاشت که:آره آبجی دیدی چی شد؟!…قراره این پنج شنبه زری خانوم وشوهرش وپسرش بیان خواستگاری دختر بزرگه…وفرداش هم اشرف خانوم وشوهرش وپسرش بیان(جمعه)…حالا معلوم هم نیست که قرعه به کی بیافته و شاید هم … دختر جواب رد به هردوتاشون بده فعلاً هیچی مشخص نیست!!… روز پنج شنبه از صبح زود در خانۀ ما ول،وله ای به پا بود که(نگو ونپرس)…همه بدون استثناء مثل سرباز خونه به صف شدیم وآماده به خدمت مادرمان بودیم وهر دستوری که میداد باید به آن عمل میکردیم …وخلاصه همه در تکاپو بودیم ؛بطور مثال خواهر بزرگه اتاقهارو جارو میکرد منم در حال شستن میوه ها بودم و خواهر کوچکترازمن هم در حال گردگیری بود …مادرم هم یه سرش به غذا پختن بود ویه سرش هم میآمد وپیش دستیهای چینی وکاردو چنگالهارو از کمد در میآورد وروی میزمیگذاشت ودوباره به آشپزخونه میرفت تا یه سری به غذاش بزنه…آنروز پدرم زودتر به خانه آمد البته بقیۀ روزها از ساعت ۷ صبح به اداره میرفت وتا ساعت ۱۰ شب سر کار بود و فقط پنج شنبه ها ساعت ۱ ظهربه خانه میآمد ولی آنروز ساعت ۱۲ به خانه آمد آنهم برای کمک کردن به ما…البتهچه عرض کنم بیشتر برای دستور دادن آمده بود …ومدام میگفت:فلانی ،فلان کارو بکن ویا…فلانی ،فلان کارو کردی؟و…فلان ،فلان شده …فلان چیزو که بهت گفتم بیار آوردی؟!…خلاصه که هرکی یه کاری میکرد…نمیدونم چرا اینا انقدر هول شدن مگه میخواد پادشاهی با پسرش برای ضیافت به خانۀ حقیرما بیاد …فوقش یه آدم معمولی مثل خود ماست دیگه…انقد بیاو برو نداره که…خالصه عصر شدو مهمانها آمدند(خواستگارها)طبق معمول ما بچه هارو هم فرستادند تو یه اتاق دیگه(پی نخود سیاه)…وبعد از چندساعتی که گذشت معلوم نشد چی شد؟!…واز رفتن آنها مادرم رو به خواهرم کردو گفت:نظرت چیه؟!…پسر خوبی بود یا نه؟!…البته درسته که از اونا برای جواب یک هفته وقت گرفتیم …بازم فکراتو بکنو جواب بده …خواهرم با خجالت سرش را بهزیر انداخت وگفت: والا چی بگم؟!…بذارین فردا هم اون یکی بیاد…بعد تصمیم بگیرم که چی باید بگم.