یکروز مادرم وخاله صدیقه نذر آش داشتند وتصمیم گرفتند هردوبا هم آش بپزند وبه همسایه ها بدهند …وقتی همسایه ها خبردار شدند برای کمک به خانۀ ما آمدند؛یکی نخود،دیگریلوبیا وآن یکی عدس پاک میکردند وچند نفر دیگر هم مشغول سبزی پاک کردن شدند وهرکی یه گوشۀ کار رو میگرفت…وخلاصه همه مشغول کارهای پخت آش شدند ودر حالی که به همدیگر کمک میکردند یکی از خانومها مدام به خواهر بزرگترم نگاه میکرد ودربارۀ او حرفهائی به بغل دستیش میگفت وآن یکی زیر چشمی خواهرم را میپائید وخندۀ ریزی میکرد؛ کمی به آنها نزدیک شدم … گوش وایسادم ومتوجه شدم که از خواهرم برای کار کردنش تعریف میکنند منم که کمی حسودیم شده بود رفتم برای آنها چای آوردم واز منم تشکری کردند اونم بخاطر اینکه دلم نگیر…منم فهمیدم بچه که نبودم بعد از کلی گوش کردن به حرفهایشان تازه متوجۀ منظورشان شدم …آنها هر کدام چشمشان خواهرم را گرفته بود و او را برای پسرخودشون میخواستند.منم زود رفتم موضوع را به خواهرم گفتم:آبجی مواظب خودت باش (از فردا خواستگارات پاشنۀ در رو از جاش میکنند)…(این خط واین نشون)…(ببین اینو کی بهت گفتم) خواهرم هم بهم اخمی کرد وزود از آنجا رفت به اتاق خودش ودر را   هم پشت سرش قفل کردوتا آنها از خانه نرفتند ازاتاقش بیرون نیامد…و منم جریانو به مادرم گفتم واو هم به خاله صدیقه گفت…و خاله هم گفت: خدا را چه دیدی شاید بختش باز شده…به دلت بد راه نده…انشاالله که عاقبت بخیر شود…اگه پسر زری خانومو،پسر اشرفو بگی …که مشکلی نیست خودت هم اونا رو خوب میشناسی !!…اونا خیلی هم نجیب وسر بزیر وچشم پاک هستند…حالا قسمت به کی بیافته خدا عالمه…