ما آنقدر با خاله صدیقه صمیمی بودیم که هردوهفته یکبار آنهم فقط جمعه ها خانوادۀ ما با خانوادۀ آنها دسته جمعی به پیک نیک میرفتیم . آنروز جمعه نوبت ما بود که آنها را به پارک ارم ببریم البته فرقی هم نمیکرد در هر صورت هردو خانومها غذای خودشان را از روز قبل آماده میکردند؛خلاصه هر کدام از خانواده ها با ماشین خودشان آمدند …وسط راه یا ماشین اونا عقب میماند ویا ماشین ما و…هر کجا که میشد وسط راه کنار جاده وایمی ایستادند تا آن یکی بیاید تا مشکلی برایش پیش نیاید…خلاصه که به سلامت به پارک رسیدیم وطبق معمول ما بچه ها که کوچکتر بودیم رفتیم که با وسائل تفریحی بازی کنیم و مواظبت از ما هم به عهدۀ برادر بزرگترمان بود…وپدرها هم موظف به این شدند که بساط سور وسات(انداختن زیلو،آوردن هیزم)را فراهم آورند…وخانومها وخواهرهای بزرگترهم برای درست کردن غذا آماده شدند…آنروز به همۀ ما خیلی خوش گذشت وخدا را شکر هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. ما آنقدر که با همسایۀ مان یعنی خاله صدیقه صمیمی بودیم با فامیلهایمان نبودیم…والا چراش را هم ما نمیدونیم …ولی با اونا خیلی راحت بودیم…واونا هم همین عقیده رو داشتند به قول معروف(دل به دل راه داره)…خلاصه اون روز با خوبی وخوشی تموم شد.