تو محلۀ قدیمی ما یعنی در همسایگی مان یه خانمی بود به اسم صدیقه وبه گفتۀ خودش او هیچ خواهری نداشت وبجای آن ۷ برادر داشت وچند سالی میشد که پدرو مادرشان فوت کرده بود وبقول خودش هیچ کسی نبود که سنگ صبورش باشد …بنابراین با مادر من جورش، جور شده بود وبازهم بقول خودش دست دوستی وپیمان خواهری بسته بودند البته آنهم با حرف نه قانونی…برای همین مادرم وصدیقه خانوم همدیگر را خواهر ویا بعضی مواقع یکدیگر را آبجی صدا میکردند… وما هم بهش میگفتیم خاله صدیقه،در صورتی که مادرم همیشه از زبان ما او را (خاله خان باجی) خطاب میکرد…خلاصه که خاله صدیقه ۴ تا پسرو۳ تا هم دختر داشت وماهم ۴ تا دختر و۲ تا پسر بودیم ودر کل همدیگر را پسرخاله ودخترخاله صدا میکردیم البته آنهم ناتنی به حساب می آمدیم…وپسرها با هم بازی میکردند ودخترها هم با هم بازی میکردیم و…خلاصه خیلی به ما بچه ها خوش میگذشت…یکروز خاله صدیقه آمد وبه مادرم گفت:آبجی روم نمیشه بهت بگم…آخه چجوری بگم؟…مادرم گفت: د بگو آبجی چی شده؟!…خاله گفت:الآن از شهرستان برآمون مهمون اومده…همشون هم فامیلای شوهرم هستند وباهاشون رودر بایستی دارم…الآن هم از ظهر گذشته ویه تیکه نون هم توسفره ندارم…والا چند دقیقۀ پیش پسر بزرگ رو فرستادم نونوائی …از بخت بدم نون هم تموم شده بود…اگه میشه چند تا نون اگه داری بهم بده ؟…بعداً پولشو بهت میدم …؛مادرم یهو پرید وسط حرف خاله که:آبجی این دیگه چه حرفیه منو تو داریم مگه؟!…الآن میگه بچه ها چند تا نون برات بیارند…از این به بعد هم هرچی خواستی رودر بایستی نکنی ها؟!…دیگه حرف پول زدی نزدی ها!!…،بعد منو فرستاد تا برای خله نون بیارم…بعد که اومدم شنیدم که مادرم به خاله گفت:مشغول الذّمه دوازده امامی اگه از این به بعد چیزی بخوای وبه من نگی!!…ممکن یه روز هم من به کمک تو احتیاج داشتم…حتماً تو میخوای به من کمک نکنی هان؟!…؛بعد خاله هم از مادرم تشکر کردو رفت که به مهموناش برسه.