یادم میاد تو دوران مدرسه یه دوستی داشتم که اسمش شاهین بود ولی خیلی ساده وبی شیله پیله بود البته نمی خوام بگم دست وپا چلفتی ولی بچه ها بهش اینو می گفتند وبقول خودش پدرش تو خونه اونو حیف نون صدا میکرده ، نمی دونم چرا اسمشو گذاشته بودند شاهین،شاهین که اسم پرندۀ شکاری وقوی وزرنگ هست…ولی اونکه اینجوری نبود؛خلاصه که او پسری بود که هیچ کاری را درست انجام نمی داد بطور مثال اگه معلم بهش میگفت که بره ازمدیر چند تا گچ سالم بیاره میرفت وبا چند گچ خردشده برمی گشت  و وقتی هم ازش می پرسید چرا اینجوری شده؟!…می گفت: ببخشید آقا معلم افتادم زمین  یا از دستم افتاد و… هزار ویک دلیل براش می آورد…خلاصه که تو مدرسه هیچکس به اون کاری رومحول نمی کرد. یکروز منو چند تا از دوستام تصمیم گرفتیم که بهش کمک کنیم و به او انگیزه بدیم ولی بی فایده بود و هربار کارهارو خرابتر می کرد وما هم دست بردار نبودیم وحتی وقتی هم که بزرگتر شده بودیم به کارمون ادامه دادیم .تا اینکه یکروز قرار شد با هم بریم اساسی ورزش کوهنوردی رو یاد بگیریم و هر جمعه باتفاق مربی یمان به کوهنوردی رفتیم وحتی وسائل لازمه را هم خریداری کردیم وقتی حسابی یاد گرفتیم اینبار بدون حضور مربی به کوه رفتیم وهر کس کوله پشتی برای خودش آورد ولی کوله پشتی شاهین از همه سنگینتر بود چون خوراکی های زیادی با خودش آورده بود که اصلاً هم لازم نبود…بطوری که تو راه صاف حملش مشکل ساز بود چه برسه بخواد باهاش در ارتفاعات بیاد…بالاخره با هر جون کندنی بود راه افتادیم تا اواسط راه بد نبود ولی هر چه بالاتر می رفتیم او برای ما وخودش مشکل می تراشید  مثلاً یک دفعه دستش از طناب جلوئی که به احمد وصل بود ول شد ومسعود که پشت سرش بود سریع دستشو گرفت ونجاتش داد ،کمی که بالاتر رفتیم اینبار پاش تو طناب گیر کرد وسرو ته از کوه آویزان شد ومن که بغل دستش بودم اونو نجاتش دادم و…به حدی که هر بار یا با جون خودش بازی می کرد و یا جون مارو به خطر می انداخت و در آخر بچه ها از دستش کلافه شده بودند وهمگی تصمیم گرفتیم دیگه کاری به کار او نداشته باشیم و اونو از گروه خودمون بیرونش کردیم و او هم مارو ترک کرد وچند سالی هست که ازش خبر نداریم فقط هر کجا که هست خدا بدادش برسد امیدوارم که در زندگی اش موفق باشد ودست از لودگی هایش برداشته باشد.