یک مدتی بود که تصمیم گرفته بودم ورزش کنم وچند سالی میشد که ورزش نکرده بودم وحسابی بدنم خشک شده بود واحساس پیری در سن ۳۰ سالگی بهم دست داده بود وهمیشه به خودم میگفتم ازفردا ورزشو شروع میکنم وفردا که میشد از خواب که بیدار میشدم میدیدم که امروز اصلاً نای کار کردن روهم نداشتم چه برسد به ورزش کردن وبعد که از جام پامیشدم تازه شروع میکردم به کار خونه نظافت و… و دیگه نائی برای ورزش برام نمیموند؛تا اینکه یکروز به خودم گفتم امروز اگه کارهام کم بود وزود تموم شد بعدش یه نرمش کوچیکی میکنم وشروع به کار کردم همینطور که داشتم پله هارو دستمال میکشیدم(البته مثل اوشین)چون آنموقعها طی نبود که کارهارا آسانتر کند وباید با دستمال ویه سطل آب برمیداشتیموهمۀ پله ها وراهروهای خونه رو تمیزمیکردیم …داشتم میگفتم که در حال تمیز کردن پله بودم که یکهو پام لیز خورد واز ۱۰ تا پله پرت شدم پائین وحسابی کمرم خردو خمیر شد بحدی که که نمیتونستم کمر راست کنم وهمانطور دولا،دولا بطوری که دستمو حائل به دیوار گذاشته بودم خودمو با چه زحمتی از پله ها بالا بردم وخودمو به اتاق رسوندمو بطرف تلفن رفتم وبا همسرم تماس گرفتم وجریانو بهش گفتم واونهم خیلی زود به خونه اومد ومنوبرد به بیمارستان ؛وقتی دکتر منو به آن وضع دید سریع به پرستار کنار دستش گفت:این خانومو ببرید از کمرش عکس بیاندازید …من احتمال میدهم که ستون مهره هاش آسیب جدی دیده باشد…آن پرستار هم منو روی ویلچری نشاند و به اتاقی که رویش نوشته بود (ام،آر،آی) برد وچند ساعتی آنجا بودم وبعد از اتمام کار منو پیش دکتر برد وبعد از چند ساعت دیگر جواب رو آورد پیش دکترو اوهم گفت:همانطور که پیداس مهرۀ ۴ ستون فقرات ودیسک کمرتون زده بیرون وکمی کج شده وباید عمل بشوید؛ ومنم که از عمل جراحی خیلی میترسیدم قبول نکردم ورفتم پیش یه شکست بند خونگی که یه خانوم مسن بود وکمرم را به قول معروف (جا انداخت)وباصطلاح خوب شد فقط زمستانها کمی در میگرفت که آنهم با شال می بستم وبالاخره تونستم کمر راست کنم…ولی با این حال یه درد به دردم اضافه شد آنهم قوز کتفها وهمچنین کیس در کلیۀ سمت راستم پیش آمد …ولی هر طور بود باهاش کناراومدم …بعد به پیش همان دکترم که رفتم گفت: الآن که از عمل گذشته فقط باید ورزش بدن سازی بری تا خوب بشه وگرنه ما کاری براتون نمی تونیم بکنیم؛منم بالاخره رفتمو تو باشگاه بدن سازی اسم نویسی کردم …و فرم بدنم خوب شد.یکروز از طرف فدراسیون بدن سازی گفتند که می خواهند ما را به فینال ببرند البته ورزشهای دیگرهم هست که آنهم در ورزشگاه تختی تهران است ومربیمان هم از بین ما ۳۰ نفر فقط ۱۰ نفر که از بهترینها بودند انتخاب کرد که منهم جزو آن دسته بودم…و از سن ۵۰،۴۰،۳۰،۲۰  سال را داشتیم ومن جزو ۳۰ سالها حساب می شدم وما همه باید نرمشهای مختلف را انجام می دادیم البته با خانومهای که از گروهای  دیگر که از شهرهای مختلف آمده بودند مسابقه می دادیم نرمشهای اولیه که خوب بود وبرنده شدیم ولی تو نرمشهای بعدی (پرش ازمانع ،سینه خیز رفتن ازمانع و…)همۀ ما کم آوردیم وزیاد خوب نبود … و حالا نوبت من رسیده که باید به تنهائی با خانومهای دیگرگروها مسابقۀ دو میدانی می دادم چون فقط من بودم که۳۰ سالم بود وباید ۱۲ دور زمین ۱۰۰۰ متری را طی میکردیم وخیلی استرس داشتم که نکنه وسط کار یهو یاکمرم بگیره ویا نفسم بند بیاد چون من سابقۀ آسم هم داشتم ودر این مورد چیزی به مربی ام نگفته بودم؛ دور اول راهمانطور که مربی ام بهم گفته بود کمی با دوی آرام شروع کردم ولی خانومهای دیگر مثل فشنگ از جاشون پریدند واز من جلو زدند …منم دور دوم را کمی تند و دور سوم را تندترکردم یهو وسط دور سوم بود که دیگر نفس کم آورده بودم ویواش ،یواش دور دویدنم را کم کردم ویکهو به قول معروف(ذرتم غم سور شد) و روی زمین ولو شدم مربی اتریشی با زبان خارجی اش یه چیزائی بلغور کرد که نفهمیدم چه می گوید ؟!…ولی دیدم مربی ام سر رسید ومنوبه کمک ۲ تا از دوستام که زیر بغلمو گرفته بودند به بیرون زمین بردند …مربی ازم پرسید یهو چی شد؟! چرا سرعتتوزیاد کردی مگه نگفتم آروم شروع کن…منم که هی نفس ،نفس می زدم گفتم:ببخشید…نتونستم…از بقیه…کم بیارم… همه ازم…جلو زدند…ترسید…که نفر آخر…بشم؛مربی گفت:عیبی نداره قرار نیست برای برنده شدن خودتو بکشتن بدی!!…اگه راستشو بخوای تو از بقیۀ گروه خودمون بهتر بودی …ورو کرد به خانوما و گفت: امروز که همۀ شما آبروی چندین سالۀ منو بردید …اگر هم امتیازی کسب کنیم همه مدیون ایشون هستیم …وبا دست به من اشاره کرد خیلی خجالت کشیدم فکر کردم داره مسخره ام میکند سرمو انداختم پائین …ولی نه داشت درست میگفت چون آخر مسابقه که تمام شد جوایز بین خانومها که از شهرهای مختلفی به آنجا آمده بودند البته با ورزشهای مختلف مثل (والیبال ،بسکتبال،ژیمیناستیک و…) خلاصه که ما نفر ۶ شده بودیم وبرای نفراولیها مدال طلا ،ودومیها مدال نقره ،وسومیها مدال برنز وچهارمیها وپنجمیها مدال مس وبرای ششمیها که فقط ما بودیم لوحه تقدیر ولباسهای ورزشی که رویش نوشته بود (ورزشگاه تختی)به ما ده نفر دادندخلاصه که دست خالی به شهرمون برنگشتیم و وقتی که نوبت به من رسید که لوح ولباسم را از مربی اتریشی بگیرم او لبخندی بهم زد ودستی به شانه ام زد وصورتمو بوسید ویه چیزهائی هم بهم گفت که باز متوجه آن نشدم ودر آنموقع مربی خودمون اومدو برام ترجمه کرد که:از تو تشکر مخصوص میکنه واینکه تو بیشتر از بقیه برای برنده شدن تیمت تلاش کردی چون تو تنها از هر حرکتی خوب براومدی …و تو باعث افتخار تیمت وشهرتون شدی حتماً وقتی به کشورم برگردم برای همه اینو تعریف میکنم …وبعد هم یه عکس دسته جمعی با تیم ما گرفت که یادگاری داشته باشه وبعد هم یه عکس دسته جمعی هم تیم ما با اون گرفتیم که یه یادگاری هم ما از اون داشته باشیم وبعد همۀ ما ازش تشکر کردیم … این عکس هم در ورزشگاه شهرمون به دیوار نصب شد…آنروز خیلی به خودم افتخار کردم ولی خودم را برای دیگران دست بالا نگرفتم چون این از ادب ونذاکت ورزشکاری بدور است وازهمه هم عذر خواهی کردم که اگر بد بازی کردم واز آنروز همه به من احترام خاصی میگذارند که منو خجالت زده میکنند…حدود یکسالی به ورزگاه میرفتم …ولی مقعیتی برای همسر وفرزندانم پیش آمد که مجبور به ترک آن شهر شدیم ودیگر به ورزش ادامه ندادم …ولی هنز کمو بیش در خونه یه دمبل کوچیکی دارم که از آن استفاده میکنم وکاملاً ورزشو کنار نذاشتم …