توی یک روستای دور افتاده ای در ملایر یک ماست بندی بود که چه از شیر گاو و یا بز ماست و دوغ و…لبنیات مختلف درست می کرد و خیلی هم کارش گرفته بود و همه ازش راضی بودند و خلاصه که از شهر های دور و روستاهای دور و اطراف برای خرید لبنیات او به شهر ملایر می آمدند و در نزدیکی این لبنیاتی یک پیرزن حریصی هم زندگی می کرد و مدام از کارهای او (لبنیاتی) ایراد می گرفت به حدی که هرکسی به آنجا می آمد که از لبنیات او خرید کند از موادش بد می گفت و نمی گذاشت که کسی ازش خرید کند –البته اون هائی که آن دور و اطراف بودند یعنی هم محله ای هاش از قصد پیرزن طماع مطلع شدند و دیگر حرف هایش را باور نمی کردند و به او بی اعتنائی می کردند … ولی بقیه مردم که ازشهر ها و و روستاهای اطراف می آمدند از قصد و نیت او با اطلاع نبودند و بدون اینکه خریدی ازش بکنند آنجا را ترک می کردند . خلاصه این کارها ادامه پیدا کرد تا اینکه یکروز شوهر همین پیرزن رفت و از لبنیات آن مرد خرید کرد و به خانه آورد پیرزن ازآن خورد و اول چه،چه و به،به راه انداخته ولی وقتی فهمید که این همان ماست همان لبنیاتی هست خیلی دلخود شد ولی به روی خودش نیاورد و هر انگشتی که به ته ظرف ماست می کشید این جمله را تکرار می کرد: (از این ماست در محله، من که هیچ دلم نِمَله) یعنی (از این ماست محلی، اصلاً خوشم نمیاد خیلی بد مزه است) و پیر مرد(شوهرش) گفت: آخه زن… چقر تو بد ذات هستی هی می خوری و هی می گی بد مزه است اگه اینطوری پس چرا می خوری؟!

پیرزن گفت: خب می گی چیکار کنم مرد؟!…آخه پولشو دادی…می خوای بریزمش دور آخه این اسراف نیست؟!

پیرمرد گفت: خب نخورش فردا خودم می خورمش … تو ناراحت اسرافش نباش … اگر هم از این ماست خوشت اومد دیگه کاری به کار این لبنیاتی نداشته باش بذار کارشو بکنه اینقر مردم آزاری نکن زن…آخه از این کار چه خیری می بینی ؟!…

از آن به بعد دیگر پیرزن دخالتی تو کار لبنیاتی نکرد و هر روز خودش می رفت و از لبنیاتی اوو خرید می کرد و طوری شده بود که هر روز صبح به در مغازه لبنیاتی می رفت و آن کنا در گوشه ای می نشست و هر  کسی برای خرید می آمد او زودتر پیشدستی می کرد و از لبنیات او تعریف و تمجید می کرد به حدی که فروشش دوبرابر شده بود و صاحب مغازه ای هم یه درصدی به او می داد که به قول خودش حلال وار باشد و حتی آنقدر با هم دوست شده بودند که بعضی مواقع ناهار و شام را در خانه های یکدیگر می رفتند و از ماست و دوغ او هم می خوردند و به،به و چه، چه همه اشان برپا بود و در خوشی در همسایگی هم به سر می بردند.