تازه به خانۀ جدیدمان نقل مکان کرده بودیم و هرآن منتظر بودیم توهمین اسباب کشی یکی از همسایه ها بیاید وبه ما کمک کند ویا اینکه از ما باچای وشربت پذیرائی کنند…چند ساعتی بداین منوال گذشت…  ولی دریغ از یک همسایه که بیاید ویک اظهار نظری بدهد…ولی هیچ خبری نشد؛چون تو محلۀ قبلی که بودیم همۀ همسایه ها یک جورائی عادت داشتند …که هر تازه واردی که به محله اشان می آمد…همان روز اول سر از کارش در بیاورند…ولی اینجا (محلۀ جدید)اینطوری نبود.اینجا کلاً محلۀ ساکت وآرومی بود وفقط صدای دل انگیزپرندها بود که به گوش میرسید…و اگر آنها هم این موضوع را درک میکردند حتماً سکوت اختیار میکردند…خلاصه که اینجا هیچکسی تو کارکسی دیگر دخالتی نمی کرد؛البته ازاین لحاظ خوب است…ولی تو یک موردهائی اصلاً خوب نیست ؛آنهم اینکه اگر یکروز اتفاقی برای کسی بیافتد مثل(سرقت خانه) ویا حادثۀ ناگوارمثل(آتش سوزی ومرگ ومیری)اتفاق بیافتد هیچکس پیدا نمی شود که کمکی بکند.

البته ما از قدیم شنیده ایم که همسایه از فامیل به آدم نزدیکترو موقعۀ خوشی وناخوشی به دادت می رسد و…ولی تو این محله اینطور نبود و کلاً با این حرف ها بیگانه بودند.

خلاصه که یک هفته ای گذشت واز کسی خبری نشد…ما بچه ها هم که هر کدام به مدرسه امان رفتیم البته آنهم تو مدرسۀ جدید که برایمان قریب بود. وپدر مان هم که به سر کارمی رفت وفقط او بود که مشکلی با این وضعیت جدید نداشت…چون اوهمیشه از صبح خیلی زود به سر کارمی رفت وشب هنگام به خانه برمی گشت وبا هیچکسی هم روبرو نمی شد مگر موقعی که اگر کسی بخواهد آنموقع شب به ماشین خودشان سری بزنند ویا اینکه بخواهند زباله ای دم در خانۀ خودشان بگذارند وپدرمان را ببینندو بخواهند با او سلام واحوالپرسی بکنند… فقط همین؛ فقط بنده خدا مادرم از این اوضاع کنونی ناراحت بود وتنها مانده بود؛ که او هم تصمیم گرفت که برای آشنای بیشتر با همسایه ها کیک بزرگی بپزد وآنرا بین آنها تقسیم کند.

اول ازهمه به خانۀ همسایۀ مجاوری (دست راستی) رفت؛خانومی جوان با فیس وافاده وبا ابهت تمام (عصا قورت داده)در پاشنۀ در ظاهرشد وگفت: سلام بفرمائید کاری داشتید؟.این دیگه چیه نذریه(انشا الله که قبول باشه)…وظرف را از مادرم گرفت وگفت:یک لحظه صبر کنید الآن ظرفش را برایتان می آورم.

مادر می خواست تازه جواب سلام طرف را بدهد که خانوم رفت وبعد از چند ثانیۀ آمد وظرف را به مادر داد وتشکر کرد ومادر هم سریع سلامی کرد وگفت:اولاًسلام عرض کردم من همسایۀ جدید دیوار به دیوارتونم ما تازه یک هفته هست که به این محله اسباب کشی کردیم… خیلی محله اتون آرومه این خیلی خوبه نه؟!…خانوم جوان:اوه …پس یک هفتۀ پیش سرو صدای شما بود که آرامش مارو به هم زده بودپس اینطور؟!…خب حالا می گوئید چه کاری از دست من ساخته است؟!…  مادر:البته چیزی نمی خواهم قرض از مزاحمت فقط آشنائی با شما ودیگر همسایه ها بود ؛البته باز ازشما معذرت می خواهم که آنروز با سر صدامون باعث ناراحتی شما شدیم…خب اسباب کشی هم کمی سرو صدا داره دیگه…حالا باید زحمتو کم کنم با اجازه اتون…خداحافظ.

زن جوان دیگر حرفی نزدو فقط به علامت خداحافظی سری تکان داد وبه داخل خانه اش رفت.

مادر که از برخورد آن زن ناراحت شده بود دیگر چیزی نگفت و برگشت به خانه تا بقیۀ کیک را بین همسایه های دیگر پخش کند؛ تا چند تا خانه آنطرفترهم همسایه ها کمی مثل همون خانوم بودند وفقط دو تا از همسایه ها که خانه اشان از خانۀ ما دورتر بود که یکی از آنها یک خانوم مسن ودیگری یک خانوم جوان با دو فرزند دوقلویش که خیلی هم بازیگوش بودند از بقیۀ همسایه ها مهربانتر بودند وبرخوردشان با مادرم خوب بود ومادرهم خدا را شکر میکرد که حداقل تو این محله ۲ نفر هستند که با بقیه فرق داشته باشند…ولی باز مثل همسایه های محلۀ قبلی امان نبودند که بخواهند با ما رفت وآمد بکنند ولی بازهم همین هم غنیمت است؛مثل(لنگ کفشی در بیابان) البته با این حرفها نمی خواهم توهینی کرده باشم.

آنشب مادر همۀ اتفاقاتی را که در طی روز برایش افتاده بود برایمان تعریف کرد؛همۀ ما از این بابت خیلی ناراحت شدیم وبا تعجب به یکدیگر نگاه می کردیم …انگار وارد یک شهر ویا یک کشور غریب شده بودیم وکاملاً با آنها بیگانه بودیم…البته این موضوع الآن برای من وبرادرم زیاد مهم نبود ولی وقتی فکر تعطیلات تابستان را  که کردم دیدم واقعاً برای ما بچه ها هم سخت می شود…اونوقت تو تابستان ما باید چیکار کنیم؟!…آخه منو برادرم چه روزهای تعطیل وچه تابستان که می شد با بچه های محله می رفتیم فوتبال بازی می کردیم البته(تو محلۀ قبلی)…ولی حالا چی ؟!…باید گوشۀخانه بشینیمو با هم فوتبال دستی بازی کنیم واونهم سر وصدائی نکنیم که مبادا مزاحمت برای اهل محل پیش بیاید.ولی این غیر ممکن است چون اینطور که همه می دانید فوتبال یه بازی هیجانی وپر سرو صداست حال چه بیرون خانه باشه چه داخل خانه …البته اگر مادرم بگذارد که آنهم غیر ممکن فقط داخل خانه آنهم با صدای آروم ویواش فوتبال دستی بازی کنیم اگر غیر از این باشد که فاتحه مان خوانده است…آنموقع است که باید بازی را کنار بگذاریم و به همدیگر نگاه کنیم …هییسسس ساکت.