من از خانوادۀ نسبتاً متوسطی هستم،وکم وبیش وضع زندگی مان بد نیست؛ولی بعضی مواقع اگه یک وسیلۀ ورزشی مثل چوب گُلف یا چوب تنیس و…ازپدرم بخواهم که برای منو برادرکوچکترم بخرد،ازما دریغ می کند؛البته نه اینکه نخواهد برایمان بخرد…بلکه پولشو نداره ومدام بهانه تراشی می کند که ما متوجه نشویم ومی گوید:شما دیگه بزرگ شدید…این اسباب بازیها مال بچه های کوچیکه و…

تازه اگر بخرد برامون از نوع پلاستیکی اش می خرد،یکروز هم رفته بود برایمان یک توپ پلاستیکی خریده بود ،آنهم بجای توپ والیبال… بعد هم گفت: بیا اینهم توپی که خواسته بودید،هم والیبال وهم فوتبال وهم بسکتبال و…باهاش بازی می کنید؛همه فن حریفه…اینطورنیست؟

هیچی دیگه ماهم قبول کردیم ،هرچی نباشه ((کاچی بهترازهیچیِ))… چند روزپیش هم یکی از دوستان مرفه ام منو برادرم را برای جشن تولدش دعوت کرده بود وپدرم هم به خواستۀ ما یک توپ والیبال واقعی ولی ارزان خرید،آنهم رفت از دوستش پول قرض گرفت تا بتواند آن توپ را بخرد.

خلاصه آنروز خیلی از بچه های مدرسه امان وهمینطور خیلی از بچه های فامیلش به این جشن آمده بودند،وچه کادوهای قشنگ وگرانبهائی برایش آورده بودند وچه لباسهای فاخری هم پوشیده بودند که خدا می داند !!…انگار آمده بودند عروسی چیزی،وفقط درآن بین منو برادر کوچکترم بود که هم یه لباس سادۀ مهمانی به تن داشتیمو هم کادویمان کم ارزش جلوه می کرد…البته بقول بعضی ها این از نظر مادی مهم نیست بلکه مهم ارزش معنوی آن مهم است ؛البته در آن جمعی که ما بودیم این چیزها خیلی هم مهم بود…وبقول معروف((عقل مردم به چشمشان است)).

خلاصه بعد از پذیرائی شدن از طرف میزبان به خواستۀ دوستم که تولدش بود همگی دسته جمعی به حیاط منزلشان رفتیم وبا بچه ها مسابقه گُلف بازی دادیم؛ البته منو برادرم بلد نبودیم ولی به لطف همان دوستم که تولدش بود تو همان چند دقیقه ای که آنجا بودیم …آنهم بعد از کلی آبروریزی کندن چمنها بوسیلۀ چوب گُلفش وهمچنین شکانده چوبش یاد گرفتیم …ولی او اصلاً خم به ابرو نیاورد وگفت: عیبی نداره اولش همینطوریه …تا بخواید یاد بگیرید چند بار این اتفاقها میافته…البته برای خودم هم همینجوری شد تا یاد گرفتم …حالا بیا تا بهتون یاد بدم.

خلاصه جشن تمام شدو آخر سرکه خواستیم آنجا را ترک کنیم من یواشکی جوری که کسی متوجه نشود از دوستم خواستم که آن چوب گُلف شکسته را به من بدهد…اوهم دستش درد نکنه موقع خداحافظی منو کنار کشیدو چوب را که کادو پیچش کرده بود به دستم داد وخدا راشکر مهمانها هیچکدام متوجه ما نشدند وما هم به سلامت به خانه برگشتیم وموضوع را به پدرو مادرمان گفتیم وآنها هم خوشحال شدند که بدون دردسر ما به چوب گُلفمان رسیدیم،البته اینهم برای ما بد نشد، از فردای آنروزعصرها بعد ازانجام تکالیفمون منو برادرم به حیاط مجتمع خودمان رفته وبا توپ کوچکی که از تنیس برایمان مانده بود با همان چوب شکسته بازی می کردیم وهرروز ماهرترازروز قبل می شدیم.

اتفاقاً همین دیشب که توخواب نازبودم،که یکهو صدای خش،خش و صدای  پائی شنیدم وفوری برادرم راهم بیدار کردم وهردوبه راه افتادیم که بدنبال صدا بگردیم ،البته من باهمان چوب گُلف شکسته وبرادرم هم با چوب تنیس (پلاستیکی اش)…که هردوکنار تختمان گذاشته بودیم براه افتادیم…بله صدا از توآشپزخانه بود ،اول فکر کردیم یا مامان که اومده آب بخوره ویا بابامونه که بعضی موقعها که گرسنه اش می شود نصف شب به سروقت غذاها می رودو پاتکی به آنها می زندو…بعد سر در آشپزخانه یک سیاهی دیدیم کمی که بیشتر دقت کردیم دیدیم مامان هم دردستش یک ماهی تاوه وبابا هم لولۀ جارو برقی بدست آمده بودند آنجا ببینند چه خبره؟!…هرچهار نفری آنهم یواشکی پاورچین،پاورچین بداخل آشپزخانه رفتیم وهمه آماده حمله بودیم ودوباره یک سیاهی درآن تاریکی دیدیم که داشت توی یخچال سرک می کشید…پیش خودمون گفتیم:این دیگه چجوردزدیه عوض اینکه بدنبال طلا وجواهرات و…بگرده ؛بدنبال سیر کردن شکمشِ ، ولی بنده خدا حق داشت آخه تو خانۀ ما مگه چیز قیمتی پیدا می شد …حتماً همه جارو گشته وچیزی پیدا نکرده ،بناچار پیش خودش گفته: بهتر((یه شکمی از عذا دربیار)) واومد سراغ یخچال…بدبخت نمی دونستِ که یخچالمون هم مثل کف دستش پاکِ ،پاکِ …آخه داشت با تعجب به یخچال خالی مان نگاه می کردو سرش را می خاراند…آخه اگه چیزی بود که ما بچه ها آخر شب دخل خوراکیها رو که می آوردیم!!…هیچی دیگه سریع چراغهارو روشن کردیمو با صدای بلند به تمسخر گفتیم …تولدت مبارک …بعد با وسیله هائی که دردست داشتیم گروپی زدیم تو سرو بدنش وحسابی سیاه وکبودش کردیم وبعد پدرم دستهاشو با طناب رخت که پوسیده شده بود وآنشب مادرم می خواست آنرا بیندازد دور… اورا بستیم ومادرم هم فوری به پلیس زنگ زدو آنها هم بعد از یکساعت دیگرآمدندو کت بسته اورا با خودشون بردند وبعد پدرهم برای شکایت بدنبال پلیسها رفت و…البته از حق نگذریم آنشب آن چوب گُلف بدردمان خورد.