این داستانی که الآن میخواهم براتون بگم برمی گرده به زمانی که منو دوستم از کلاس اول ابتداوی با هم دوست بودیم.

آنموقعها منواو دستای صمیمی باهم بودیم ؛ولی یه وقتائی هم می شد که باهم دعوا میکردیم وبعدش باهم قهرمیکردیم؛ودست آخربا وساطت دوستان دیگرمون با هم آشتی میکردیم؛ولی امان از موقعی که با هم دعوامون می شد…بیشترهم سرهیچو پوچ بود…مثلاو پاکن یا تراش و … ازم قرض میگرفت و بهم پس نمی داد ویا گمش میکرد ویا اصلاً یادش میرفت که بهم پسش بدهد و…ومنم به تلافی ازش مدام مدادی ویا خودکاری ازش میگرفتمو پسش نمیدادم و…خلاصه این رفتارها بین هربچه ای در همون سن وسال طبیعی است …ولی این کار ما دیگه از حدش گذشته بود وبرای خود ما عادی شده بود به حدی که حتی در بزرگسالی ما هم این کارها ادامه پیدا کرد؛بطوری که این کار را هم پیش فامیل ودوستان وآشنایانمان انجام میدادیم وحتی به عواقب کارمان هم بی توجه شده بودیم.

خلاصه این رفتار بچه گانۀ ما باعث شد که همه را از خود برانیم و حتی کسی حاضر نمی شد که با ما رفت وآمد کند…ودر آخر هردوی ما تنها شدیم وفقط خانوادۀ مان درکنارمان مانده بودند.حتی طوری شده بود که سر هرکاری هم که میرفتیم …هرکاممان تا یکماه ویا دوماه بیشتر درآنجا نگه مان نمی داشتندوسریع عذرمان را می خواستند.

خلاصه که دردسرتان ندهم آنقدر بیکاری کشیدیم که دیگرادامۀ زندگی برایمان سخت شده بود و…حتی خانواده هایمان هم ما را ترک کردند یعنی عیالم دست بچه ها رو گرفت رفت خونۀ پدرش وطلاقش رو هم ازم خواست …دادگاهم که اوضاع را چنین دید حق حضانت بچه ها را به همسرم داد؛وبرای دوستم هم همین اتفاق مشابه زندگی من برایش پیش آمد.منو دوستم گه گداری برای دیدن بچه ها به خونۀ پدر خانوممون میرفتیم؛منو دوستم تصمیم گرفتیم که دست از کارهای بد خود برداریم ومثل همه یه زندگی خوبی رو برای خود وخانواده مان ترتیب بدهیم وخدا را شکرهردو یه کارمناسب پیدا کردیم وهمیشه تو کارمون موفقتر از روز پیش شدیم…تا حدی که هردو توانستیم هرکدام جداگانه زندگی مرفعه ای رو برای خانواده هامون درست کنیم ؛بعد رفتیمو با خانواده مان آشتی کردیم؛ازآن به بعد فهمیدیم که با تلافی کردن کاری که درست نمیشه هیچ بلکه بدترهم میشه …پس سعی کردیم کار خوب را با کار خوب وکار بد راهم با کار خوب جواب بدهیم؛اینطوری شد که زندگیمان شیرین شد.