امروز می خواهم درمورد دوست خوب وکمی ناتوصحبت بکنم،نمی دونم آیاشما هم فیلم سازدهنی را دیده اید یانه؟…من وقتی این فیلم را دیدم خیلی دلم برای اون بچه هائی که حسرت داشتنِ یک سازدهنی را می کشیدند می سوخت،وچقدرهم ازآن شخصیت پسری که سازدهنی داشت متنفربودم،چون همین بلا هم سرخودم آمد البته بصورتی دیگر… الآن برای شماهم تعریف می کنم.

چند سالی بود که من حسرت داشتنِ دوچرخه ای را می خوردم ،ولی چون پدرم ماهیگیری بیش نبود ومنهم چون شاگرد هیچم (شاگرد تنبل) کلاس بودم نتوانستم به خواسته ام برسم،بنابراین با پدرم قرار گذاشتم که اگرامسال شاگرد ممتاز شدم اوباید برایم یک دوچرخه بخرد.

البته دوستم هم که هرسال شاگرد سوم می شد اوهم با پدرش همین قرار را گذاشت تا اوهم ممتاز بشودو درآخرهردو به این رتبه رسیدیم ،البته او در کلاس دیگر بودو منهم درکلاس دیگر…این دوستی ما هم ازهم محله ای بودیم ادامه داشت واو پسر خوبی بود ودرضمن پدر اوناخدای کشتی خودش بود ودرآمدش از یک ماهیگیربیشترهست و…یعنی با کشتی اش بار جابجا می کرد ازاین بندربه آن بندرسفرمی کرد وحسابی پولدار بودوخریدن دوچرخه که برایش کاری نداشت ،ولی پدرمن چی ؟!…اوحتی خرج یومۀ زندگیش را هم به زور درمی آورد چه برسد به اینکه ولخرجی کندو بخواهد برای من دوچرخه ای تهیه کند.

البته درآمد پدر من بستگی به دریا داشت ،یعنی اگر دریا آرام بود که ماهی فراوان بود ،ولی وای به آنموقع که دریا طوفانی باشد …دیگر فاتحۀ ما خونده بودو…چون با فروش ماهی ها شکممان را سیر می کردیم.

خلاصه که منو دوستم شاگرد ممتاز شدیم و…بله دوستم صاحب یک دوچرخه شدو منهم دست خالی موندم…چون شانس با ما یار نبود وتا یک هفته وحتی بیشتر هوا خراب شدوماهی نبود وماهم تا یکماهی از پس اندازمادرکه آنهم با فروختنِ النگوهایش… شکممان را سیرکردیم. بنابراین دوستم با آن دوچرخه اش تو محل جولان می داد وکمی هم دلش برای هم محله ای هایش سوخته بود به آنها هم قرض می داد آنهم با گرفتن پولی از آنها…یعنی روزانه به ۵ یا ۶ نفراز بچه ها کرایه اش می داد وبرای خودش کسب درآمدی می کرد ،آنهم به نرخ زیاد…وبچه هاهم که دوچرخه نداشتند مجبور به اینکار شدند…حالا حساب کنید از سرکوچۀ تنگ تا ته کوچه که مسافت کوتاهی داشت رفت وبرگشت باید کرایه می دادند،ولی من چون پولی نداشتم باید حسرتش را می خوردم ویک گوشه به تماشا می ایستادم.

بعد یکی از دوستانم که موضوع را فهمید به کمکم آمدو چون خودش یکی دوبار سوار دوچرخۀ طرف شده بود آمدوبهم پیشنهادی داد که هردوسوار دوچرخه بشویم …ولی طرف قبول نکردو گفت: دوترکه سوار بشین دوچرخه ام خراب می شود باید هرکدام تک به تک سوار شوید.ماهم چونین کردیم اول من سوار شدمودوستم درکنارم پیاده می دوید آنهم تا ته کوچه وآنجا من پیاده شدمو درکناردوستم که سوار بردوچرخه شده بود می دویدم ودرآخر کرایه اش با دوستم بود…ولی همین کار چقدر برایم ارزشمند بود که در رکاب دوستم دوچرخه سواری یا پیاده بدوم…آنروز بهترین روز برای منو دوستم بود.