چند روزپیش رفته بودم خونۀ فامیلهامون مهمونی که باجناقم بهم گفت: بنظرت امروز بریم توکوه ودشت وصحرا صفا سیتی …بعد منهم گفتم: چی؟!…منظورت ما آقایونِ دیگه…اینطورنیست؟!…

باجناقم که کمی ازحرفم جاخورده بود گوشۀ لبشو گازی گرفتوخیلی آروم گفت:هیس…انگارازجونت سیرشدی ؟!…الآن که مثل اونموقعها نیست که صفا سیتی مال مردها باشه.

بعد با صدای بلند طوری که خانومها هم بشنوند وبا نگاهی معنی داری روبه خانومها کردو گفت:نه جانم مگه صفا سیتی بدون خانومها هم میشه؟!…

بعدهمانطور که لبخندی ملیحه برلب نشانده بود با خیال راحت وآسوده که انگار((حرفش را خوب به کرسی نشانده)) رو به همه کردو گفت: بچه ها آماده شید امروز ناهار رومیریم بیرون می خوریم.

خانومش کمی با عشوه ونازوادای خاص خودش گفت:نه همسرعزیزم این چکاریِ تواین موقعیت کرونا بازاری کی ازبیرون غذا می گیره؟ …نمی خواد…کمی گوشت کبابی گذاشتم بیرون یخچال تا آب بشه وفقط زحمتش با شما آقایونِ…وبعد رو کرد به خانومهای دیگروگفت:زودتر بریم بساط پیک نیک وآماده کنیم ؛بعد هم باجناقم گفت: پس منهم میام کمکتون که بساط وتو ماشین جا سازی کنم.

بعد رو به من کردو گفت: باجناق جون توهم یه دستی بجنبون وبپر سرکوچه واز سوپری محل دوسه تا نوشابۀ رنگی بگیر…منهم ازخدا خواسته بخاطر اینکه کار سنگینی به من محول نشه پریدم رفتم سوپر مارکتی محل تا اوامر باجناق جونمو اجرا کنم.

صاحب سوپر سرش تو گوشیش بود و منهم سریع با اون چاق سلامتی گرمی کردم وگفتم: سالار…بی زحمت دوسه تا نوشابۀ رنگی بهم بده… طرف گفت: ببخشیدها ما نوشابه رنگی یا همون چند میوه نداریم.

منکه متوجه منظورش نشده بودم گفتم: چرا ندارید؟!…اینهاشش پشت ویترینتون پراز نوشابه رنگیِ!!…اونم سه رنگ مخصوص سیاه وسفیدو زرد…بفرمایید خودتان نگاه کنید.

بعد طرف نگاهی به من کردو گفت:اینا رنگی نیستند…اسم دارند… اسمشو بگو تا بهت بدم…تازه اون سیاه نیستوقهوه ایِ سوختس، اون یکی هم زرد نیستونارنجیِ و…

منو میگی حسابی جا خوردمو((ازخجالت داشتم آب می شدمو برم توزمین فرو))…پیش خودم گفتم:اسمشو الآن یادم نیست.بعد گفتم:عجب آدمی هستی تو…ما توشهرستان خودمون هرچی بگیم حیو حاضر جلوی رومون میذارن اونم بدون منت واحتراممون رو هم نگه میدارن …وچقدرهم خوشحال میشن که ما ازشون خرید کردیم وچقدرهم عذت واحتراممونوهم دارن…ولی اینجا چی؟!…آدمو مسخره هم میکنن… جوونک گفتم که اسمشو یادم نیست…بعد تازه یادم اومد وگفتم:آهان یادم اومد…اون سیاه کوکا کولاست…اون سفیدهم سون آپِ…اون یکی هم زرده کانادا دارایِ…ببینم راضی شدی؟!…حتماًبرای سه تا نوشابه باید برات دام،دام،دارام راه بندازموقرش بدم؟!…زودتر بده بریم ها…

بعد جوونک با رقص وادا نوشابه هارو بدستم دادومنهم پولش را با رقص وادای خودش بهش دادم بعد او با همان ادا واطوار خاص خودش گفت:اینکه کمِ حاجی جون…۳ هزارتومن دیگه بذار روش.

منهم با ادا گفتم:همینِ که هست باجی جون…بیا قرش بده، ولش بده،بده بغلی…بعد دیدم اخمهاش رفت توهم چیزی نمونده بود گریۀ بچه درآد… منهم دست کردم توجیبمو بقیۀ پولشو بهش دادموازش خداحافظی مخصوص با قرو اطوار آمدمو گفتم: منکه دارم میره چرا حولم میدی ؟…منکه رو گلگیرم چرا رو پلم میری؟…همونطور که داشتم قر میرختمو از در خارج می شدم یکهو چشمم به یک آخوند تسبیه بدست که داشت وارد مغازه می شد افتاد وبا اخمو تخم بسیار به من زل زده بود،منهم ازاو عذرخواهی کردمو گفتم:ببخشید حاج آقا خدا خودش عاقبت همه را ختم به خیر بکنه…البته حاجی من اینجوری نبودم ها…((با بدان بگشتمو بد شدم))البته شما هم مواظب خودتون باشید با این جوونک ((دهان بدهان نشوید))وگرنه به روز من دچار می شوید، عذت زیاد…بعد هم راهمو کشیدم رفتم پی کارم البته بطرف خونۀ باجناق عزیزم.