مشت باقر سر زمینش مشغول درو کردن گندمها بود که یکی ازاهالی ده سراسیمه خود را به او رساندوخبرفوت مادرش را بهش رساند…آخه این دم آخری مادرپیرش مریض وزمین گیر شده بود ودکترها هم ازش قطع امید کرده بودند؛وقتی مشت باقر خبر فوت مادرش راشنید کارش را رها کردوسریع بطرف خانه دوید ؛همسایه ها نزدیک خانه اش جمع شده بودند وگریه وزاری سرداده بودند ووقتی او را دیدند بهش تسلیت گفتند.

بنده خدا مشت باقر خیلی شوکه شده بود ونمی دانست چیکارباید کند… خلاصه که به کمک اهالی محل تشیع پیکر مادرش را انجام دادومراسم آبرومندی هم برای مادرش ترتیب دادوهمۀ همسایه ها هم به خانه های خود برگشتند ومشت باقر در خانه تنها ماند وحتی درو مزرعه را هم به امان خدا رها کرد؛او دیگر اصلاًدستو دلش به هیچ کاری نمی رفت.

خلاصه که شب هفت وچهلم وسالش را هم بخوبی برگذار کرد؛همۀ بچه ها هم به او دلداری میدادند …بعد از یکسال بچه ها منتظر شدند که او بازهم برایشان داستان بگوید ،ولی او حوصلۀ هیچ چیزی را نداشت .

وقتی اهالی محل دیدند که مشت باقربه چه فلاکتی افتاده ،تصمیم گرفتند  که دست بدست هم بدهندو او را از این حالت منزوی بودن در بیاورند …قرارشد که برای او(آستین بالا بزنند)یعنی او را سروسامانی بدهندو برایش زن بگیرند…ولی بعضی ازآنها موافق این امر نبودند ومدام اشکال تراشیمی می کردند ومی گفتند:کی به این پیرمرد آخرعمری زن میده ویا می گفتند)سرپیری ومعرکه گیری)…

بالاخره رأی با اکثریت همسایه ها پیش رفت وهرروز او را امیدوارتر می کردندوهربار به خواستگاری های زیادی می رفتند وبیشتر جاهائی  که رفتند جواب بی نتیجه ماند،آنهم یا بعلت پیری یا بعلت کم درآمد بودن مشت باقر بود (ایرادهای بنی اسرائیلی)گرفته می شد.

البته بقول بعضی ها :مشت باقر که سنی نداشت ،فقط ۴۰ سالشه که اونهم مشکلی نیست(تازه اول چهل،چلی وجوونیش)؛واین هم برای مردها مشکلی نیست …حالا اگه دختری به سن ۳۰ سال برسه میگن (پیردختر ترشیده است)…ولی حالا که مردِ بهش می گویند(جوون با تجربه وپخته ایِ)…یعنی سردو گرم روزگارو کشیده وحسابی تجربه کسب کرده واینجور آدمها فکراقتصادیشون هم خوب کار می کنه ودر ضمن خانواده دوست هم هستند…ولی بنظر من اینطور نیست بالاخره هرکسی تو زندگیش یک نقطه ضعفی داره ویکروزی از مشکلات زندگی به نقطۀ جوش خواهد رسیدوصبرش سرانجام به پایان می رسد.

خلاصه که هر طوری بود برای مشت باقر یه دختر ۲۸ ساله ای که آنهم مطلقه بود ویک پسر۳ ساله هم داشت برایش گرفتندو گفتند:که این دختر هم سردو گرم روزگاررو چشیده ومی تونه تو رو خوشبخت کنه وهم اینکه پسرش میتونه تو روازاین حالت بیحالی وماتم گرفته دربیاره …البته همینطورهم شد ؛چون پسر خیلی شیطون وآتیش پاره بود ومدام از (درو دیوار بالا می رفت)وکسی هم جلودارش نبود جزء مشت باقر که به قول خودش قلقش دست خود اوست وبس.

هروز کار مشت باقر شده بود تربیت این پسربچه شیطون یا براش خوراکیهای جورواجور می خرید یا اینکه براش اسباب بازی ویا اینکه اورا به گردش می برد وحسابی خرجش میکرد ودرعوض می خواست که هر کاری رو که او می خواهد پسر انجام بدهد ؛یعنی با همه به خوبی رفتار کند ویا اینکه از کلمات ادبی درجملاتش استفاده کند وبه همه احترام بگذارد …حال چه همه با او خوب یا بد رفتار کنند اودر هرحال باید خوب باشد …بطوری که هرجا هم که می رفت پسر هم به همراهش می رفت ودر کارها بهش کمک می کرد وهردو خیلی بهم وابسته شده بودند؛میشه گفت مشت باقر از این بچۀ بی ادب یک بچۀ نمونه ساخته بود بطوری که همۀ اهل محل آرزوی همچین بچه ای را داشتند؛درکل زندگی مشت باقر هم عوض شد وبیشتر دل بکار وخانواده اش می داد …ودیگر(وقت سرخاراندن راهم نداشت)…دیگر حتی وقت قصه گفتن را برای بچه های اهل محل راهم نداشت وفقط آنهم شبها برای پسر خودش قصه می گفت .