طبق معمول مشت باقر گرم قصه تعریف کردن برای بچه ها بود که ناگهان حاج صفرسراسیمه به پیش مشت باقرامدو گفت: مشت باقر،چه نشستی که عیال پا به ماهم داره فارغ میشه…دستم به دامنت یه کاری بکن!!…آخه توتنها کسی هستی که تو این ده یه وسیلۀ نقلیه داری!!…

مشت باقربا تعجب به حرفهای حاج صفر گوش دادو گفت: ای بابا هواست کجاست؟!…حاج صفرمن کجا وسیلۀ نقلیه دارم که خودم خبر ندارم؟!…

حاج صفربا دست پاچگی روبه مشت باقر کردو گفت: منظورم همین خرتومیگم ؛حداقل ازش بعنوان یه وسیله که میشه استفاده کرد…نه اینطورنیست؟!…اگه اجازه بدی؟برم عیالمو بیارم که سوار الاغت بشه وبریم ده بالائی، چون شنیدم که یه قابلۀ خوب به اسم صغرا خاتون که اونجا زندگی میکنه ؛همه هم تعریف شومیکنند …توخودت بهترمیدونی که تو ده ما هیچ قابله ای وجود نداره…می ترسم زن وبچه ام از بین برند…تو روخدا یه فکری بکن.

مشت باقر کلاه نمدیش را ازسربرداشتو سر کم موی خود را خاراند وبعد کلاه را در روی سرخود گذاشت ومتفکرانه به فکر فرو رفت وگفت:آخه مرد حسابی اگه عیالتو با این وضع بدش سوارالاغم بکنم  که با این حرکات ژانگولری که الاغ از خودش نشان می دهد؛ممکن وسط راه عیالت با آن وضع بدش فارغ بشه وهم خودشو هم بچه جونشون به خطر بیافته…نه بابا من امانت قبول نمی کنم.

بعد مشت باقر کمی مکث کردو گفت:ولی یه کاری می تونم برات بکنم …اونم اینکه خودم به تنهائی برم دنبال قابله واونو بیارم اینجا…چطوره خوبه؟!…اینجوری دردسرش کمتر.

بعد هردو قبول کردند ومشت باقر با خود تدبیری اندیشید که:از ده ما تا ده بالائی حدوداًیک صبح تا شب زمان میبره تا به اونجا برسم؛ تازه اونهم با این خرسربه هوا که مدام دنبال بازیگوشی،بهترتعدادی فلفل قرمز بخرموبه خورد این خر بدم و وقتی حسابی آتیشی شد تموم راه رو یورتمه خواهد رفت؛وهمینطور هم شدو

خلاصه همانموقع که داشت راهی می شد صبح نزدیک ساعت ۹ بود و وقتی فلفل را بخورد خر بیچاره داد تا مقداری از راه را یورتمه رفت و وقتی هم که اثرتندی فلفل تمام می شد سرعتش را کم می کرد؛و دوباره مشت باقر فلفلی دیگر به او می خوراند واین عمل را تا خود ده انجام داد،تا اینکه رأس ساعت ۲ به مقصدش رسید وزود از اهالی ده سراغ قابله که همون صغرا خاتون بود وگرفت ؛وخیلی زود خانۀ او را پیدا کرد وموضوع را برای او تعریف کردو اوبا عجله بقچۀ وسائل مثلاً طبابتش را بست و همراه مشت باقرانهم با همان الاغ چموش راهی ده پائین شدند؛از آنجا که راه افتادند ساعت ۳۰/۲ دقیقه بود ،ومشت باقر برای اینکه زودتر به مقصدشان برسند،دوباره به الاغ بیچاره  فلفل خوراند…حال خودتان ببینید چه به سرصغرا خاتون که پیر وفرتوت شده بود آمده بود.

خلاصه که با آن رعت جت مانند الاغ رأس ساعت ۳۰/۷ دقیقۀ عصر به ده مورد نظرشان رسیدند …با این سرعت زیاد هم الاغ وهم مشت باقر وهم صغرا خاتون به نفس،نفس افتاده بودند چون باآن حرکتهای الاغ که گاهی تند میرفت وگاهی کند حسابی همه خسته شده بودند.

مخصوصاً صغرا خاتون که حسابی از این سواری(خردرچمن)حالش منقلب شده بود وسرگیجه هم امانش را بریده بودبا وضع اسف باری از الاغ پیاده اش کردند ومدام میگفت:ای ننه…پاک روده هام بالاوپائین شد…وای خدای من دنیا داره دورسرم می چرخه…این خربود یا چرخ وفلک…(خدا نصیب گرگ بیابونهم نکنه)…ننه دستمو بگیرید ببرید تو اول برم دست به آب (گلاب بروتون )بالا بیارم تاکمی حالم جا بیاد…لعنت به من اگه دفعۀ دیگه سواراین خرچموش بشم…به گمانم این مردک داشت یه چیزائی تودهن الاغش میریخت…عوض اینکه آرومش  بکنه…بدتر وحشی ترش میکرد…غلط نکنم اون داشت بنزین به خورد الاغ می داد…که مثل موشک ازجاش پرید…باورتون نمی شه تموم درختای کنار جاده مثل فشنگ ازجلوی چشام رد می شد…یک آن فکر کردم آخر زمون شده!!…مرگمو جلوی چشام دیدم و زود اشهدمو گفتم …وای خدا نفسم بند اومد ،چقدرشما ها حرف می زنید (گوشم رفت)… زودترمنو ببرین پیش زائو؛بعد زنهای همسایه آمدندو بهش کمک کردند  واو را به پیش زائو بردند؛بعد ازچند دقیقه اول صدای جیغ زائو وبعد صدای گریۀ نوزاد به گوش رسید ومشت باقر وحاج صفروهم بقیۀ مردهای همسایه خدا را شکر کردند …بعد خبر رسید که هم مادر وهم بچه که یک پسرکاکل بسرهردو سالمند.

آنشب صغرا خاتون درخانۀ حاج صفر ماند وقرارشد ،مشت باقر فردا صبح قابله را( البته خیلی آروم) با الاغ به خانه اش برساند…وقابله گفته بود بشرطی سوارآن الاغ می شود که خیلی آهسته بطوری که(آب تو دلش تکان نخورد)…واگه شده ۲ روز را در راه بماند بازبهتر…تا اینکه با آن سرعت سرسام آور او را به خانه برساند.

خلاصه که یکروز ونصفی در راه بودند وبه سلامتی به خانۀ قابله رسیدند…بعد وقتی او را رساند چون نصف روزدیگر وقت داشت …بنابراین چون مشت باقر تک سرنشین شده بود دوباره تصمیم گرفت مثل قبل رفتار کند ونیمه دیگراز فلفلها که باقی مانده بود در راه برگشت به ده خودشان بخورد الاغ بینوا داد ودوباره(روزازنو،روزی ازنو)چون مشت باقر عادت داشت که حتماً شب را در خانۀ خود بگذراند وبنظر او اگه سرعت زیاد باشه بیشتر کیف خواهد کرد ؛البته برای خودش نه خر بیچاره( فلک زده).

بعد از اینکه مشت باقر وخرش به سلامتی برگشتند …فردای آنروز  مشت باقرتمام ماجرا رو برای بچه ها آنهم بصورت داستان خنده دار تعریف کرد وکلی بچه ها به این ماجرا خندیدند.