شب بود؛منو دو دوست دیگرم (نیما ونادر) درماشین بودیمو داشتیم به مسافرت می رفتیم…آنهم کجا ؟…دریا…فکرش راهم که می کردیم حسابی خوش وخرم می شدیم؛چه برسه به اینکه پا روی شن های داغ ساحل گذاشته وبعد هم از اینکه پایمان نسوزد دوان،دوان بطرف دریا می رفتیم وتن به آب می سپردیم؛وای چه حالی داشت …وقتی پامونو تو آب می بردیم وشنهای نرمی که هرآن با هرقدمی که روی آن می گذاشتیم زیر پایمان خالی می شد ووقتی به وسط دریا می رسیدیم دیگر پاهایمان روی شنها نبود ومعلق درسطح آبها شناور می شدیم…تو این فکرها بودم که یکهو ماشین ما تکان شدیدی خورد ونور کامیون روبروئی بطرف ما آمد… نیما که تا آنموقع داشت رانندگی می کرد کنترلش را ازدست دادوماشین وبه کنار جاده برد وتو اون تاریکی چیزی دیده نمی شد یکهو زیرماشین خالی شد ودر پرتگاه کوچکی سقوط کردیم وماشین ما حدوداً دو یا سه ملقی به دور خود چرخیدو درجادۀ خاکی واژگون شد؛من دیگرچیزی نفهمیدم وزود بیهوش شدم .

انگارچند دقیقه ای درآن حالت بسربرده بودیم…وقتی بهوش آمدم خودمو بیرون ماشین دیدم انگار از ماشین پرت شده بودم بیرون…حالا چجوری خودم هم نمی دونم…من با صورت روی خاکها افتاده بودم وازسم داشت خون می اومد وکمی هم بدنم از درد کوفته شده بود…بعد تو اون تاریکی کورمال،کورمال…تنه خسته ام رو به جلو کشوندم وبا دست روی خاکها بدنبال نیما ونادرمی گشتم…چند دقیقه ای طول کشید تا آنها را پیدا کردم…نادرآنقدر با شدت روی خاکها افتاده بود که هم صورتش خونی شده بود وهم آسیب جدی دیده بودومدام آه وناله میکرد …بطوری که وقتی خواستم زیرکتفش را بگیرم واو را بطرف خودم برگردانم…با اینکه نیمِ هوش بود آهی بلند ازته دلش کشید…کمی صبر کردم …فکر می کنم یک دستش شکسته بود ووقتی بلندش هم کردم دوباره آهی بلند کشید اینبار کمی دقت که کردم دیدم زانویش انگار پیچیده بود…خیلی وضع ناجوری داشت …سعی کردم او را از ماشین دور کنم ؛بعد ازآن بطرف ماشین رفتمونیماروپیدا کردم او هنوز تو ماشین بودودرحالی که سرش بروی فرمون ماشین خم شده بود…سرش را آهسته از روی رل ماشین بلند کردم ازپیشانی اش داشت خون می یومد وهنوز بیهوش بود…بعد از کلی کلنجار رفتن پایش را که بین ترمز وپدال گاز گیرکرده بود خیلی آروم بیرون کشیدم واو را از ماشین دور کردم وبعد از چند دقیقۀ دیگر ماشین منفجر شدو تکه های آهنش به اینطرف وآنطرف پرتاب شد و منهم دو دستم را همانطور که روی زمین خوابیده بودم روی بدن بی جان دو دوستم حائل کردم که دیگرآسیبی بهآنها نرسد وخدا راشکر که به سلامت البته نسبتاً جان سالم بدر بردیم…آتش هرلحظه شعله ورتر می شد ومنهم سعی کردم دو دوستم را ازآنجا دورترکنم…با اینکه دیگررمقی برایم نمانده بود باز دست از تلاشم برنداشتم .

چند دقیقه ای که گذشت دیدم دوستانم کمی بهوش آمده بودند ولی نای راه رفتن نداشتند با اینکه هرسه زخمی شده بودیم با اینحال آنها را راضی کردم که هرچه زودتر ازآنجا دور شویم…آنها هم قبول کردند ومنهم به آنها کمک کردم …درحالی که آندو به من تکیه داده بودند؛در تاریکی شب راه افتادیم …چند ساعتی گذشت وبه جنگلی رسیدیم واز وسط جنگل راهمان را ادامه دادیم…چند ساعت دیگرهم با خستگی را راطی کردیم واز آن دورسایۀ کلبه ای را دیدیم…وهرسه بطرف کلبه براه افتادیم…وقتی به آنجا رسیدیم کمی هوا روشن شده بود؛در زدیم چند لحظه ای گذشت درباز شد ویک پیرمرد خواب آلود درآستانۀ در دیده شد…وقتی مارا با آن حال زار دید…تصمیم گرفت که به ما کمک کند…وقتی واردکلبه شدیم…دیدم وسط اتاق یا همون کلبه یک میزچوبی که دوتا صندلی در کنارش بود ودرطرف دیگر کلبه یک شومینۀ سنگی زیبا که چند هیزم هم داخلش درحال سوختن بود به چشم می خورد…و  روی دیواریک تابلوی نقاشی از منظرۀ دریا که درآن دورها کشتی درحال حرکت بود…درطرف دیگرهم روی دیوار یک قلاب وطور ماهیگیری بزرگی خودنمائی می کرد ودر گوشۀ دیگر کلبه یک تخت خواب چوبی قرارداشت…انگار پیرمرد درآن کلبه به تنهائی زندگی می کرد…بعد من نیمارو که پاش شکسته بود بردم روی تخت خواباندم وبعد اومدم نادرو بردم روی کاناپه ای که نزدیک شومینه قرارداشت گذاشتم …خودم هم که حسابی خسته شده بودم روی یکی از صندلیها که دور میز بود نشستم وخودمو روی آن ولو کردم…پیرمرد هم اومدو به تک،تک ما کمک کرد؛اول یه جعبۀ چوبی که پربودازوسائل کمک های اولیه را آورد وروی میز گذاشت …اول سرم را با باند بست تا جلوی خون ریزی گرفته شود…بعد به نادرکه دستش شکسته بود کمک کردو دستش راجا انداخت وبا یک تختۀ تمیزوباند آنرا بست وصورتش  راهم که خونی شده بود تمیز کرد…بعد هم نوبت نیما رسید که روی تخت خوابیده بود …پیشانی اش را بخیه زد وتمیزش کرد وباند پیچی اش کرد …بعدهم پایش را که شکسته بود جا انداختو با یک تختۀ تمیز وباند آنرا بست وما هم که حسابی زخمی وخسته بودیم سریع بخواب رفتیم.