تا اونجا که یادم میاد ما همیشه مستأجر بودیم (من و خانواده ام) خلاصه که ژیشونی نوشت ما اجاره نشینی بود به قول معروف(عروس با لباس سفید می آید خونه بخت و با کفن میاد بیرون)…

این هم شده بود قضیه بابام که اون بنده خدا از اول که پا به مستأجری گذاشت تا موقع مرگش خانه ای از خود نداشت که بخواهد بعر از مرگش بین بچه هاش تقسیم کند. اون از دار دنیا فقط کلی اسباب و اثاثیه داشت که آن هم برای مادرم بجا گذاشت  و ما مجبور بودیم برای اثاثیه او هم یه فکری بکنیم چون منو خواهر، برادر هام هم خودمان همگی مستأجر بودیم و حتی اثاثیه خودمان هم در خانه اجاره ای که گرفته بودیم جا نمی شد ؛ چه برسد به اثاثیه مادرمون بنابراین همه مان فکرامونو گذاشتیم رو هم و گفتیم: بهتره برای مادر یه خانه نقلی اجاره کنیم و مر ماه یکی از ماها اجاره آن را بدهیم …تا یکی دو سال همین کار را کردیم ولی به علت اینکه خودمان هم در اجاره نشینی بسر می بردیم حقوقمان کفاف خرج خودمان را هم نمی داد . مجبور شدیم دوباره یه تصمیم دیگر بگیریم با اینکه مادر اول قبول نمی کرد ولی بالاخره راضی شد اسباب و اثاثیه اشرا بفروشد و پولش را در بانک بگذارد و ماه به ماه از سود پولش استفاده کند و خودش هم هر دو هفته یکبار خانه یکی از بچه هاش بسر ببرد.

خلاصه که هر دو هفته یک بار یه خانه همه ما می آمد اوایل خیلی ناراحت بود ولی بالاخره به این زندگی عادت کرد.ولی بشنوید از عروس ها و داماد هاش اوایل آن ها با او خوب رفتار می کردند.البته همه اینها تقصیر خود مادرمان بود خیلی به عروساش و داماداش متلک می گفت و کُفر آنها را در می اورد و آن ها هم چیزی بهش نمی گفتند و فقط دردسزش برای ما ژسر ها و دخترها بود که باید از همسرامون بخاطر مادرمان حرف بشنویم…

وقتی من به خانومم می گفتم: زن باید بیشتر مراقب مادر باشی و غذاهای شور یا پر چربی بهش ندی ندیدی دکتر چی گفت، اون فشارش بالاس و چربی خون هم داره تازه مواظب قند خونش هم باش بالا نره وگرنه سکته می کنه ها…

بعد زنم در جواب می گفت: خب چیکار کنم خانوم از صبح تا شب از غذاهام (ایراد بنی اسرائیلی) می گیره بعد هم به خودش میگه (این آشی است که خودم برای خودم پختم) آخه بگو( نونت نبود آبت نبود) این چیزا رو تحمل کردنت چی بود…

والا مامانت تا یه حرفم بهش می زنی زود (به تریج قباش بر می خوره) تازه نمی دونم چی باید بهش بدم(با یک غوره سردیش میکنه با یک مویز گرمیش)خودم هم موندم چیکار کنم…

این تنها ماجرای من نبود مادرم خونه هرکدوم از بچه ها می رفت یه آتیشی می سوزوند؛البته خودش هم از این بابت ناراحت بودو می گفت: خب اخلاقم اینجوریه دیگه کاریش نمیشه کرد و در آخر هم می گفت: انقدر منو چزوندید، دیشب حاج منصور (شوهرش)تو خواب دیدم که اون بنده خدا ناراحت منه و گریه می کنه که چرا شما بچه ها دارید منو اذیت می کنید؟اون بنده خدا هم (دستش از دنیا کوتا است)-یا می گفت-(دستش از گور بیرون مونده)-یا- چقدر می خواین (تن اونو تو گور بلرزونید)آخه خدا رو خوش نمیاد …آره دیگه اینهمه بزرگتون کردمو آخر هم اینطوری با من تا می کنید(بشکنه این دست که نمک نداره)

خلاصه که حرفاش تمومی نداشت.یک روز از خواب که بیدار شد گفت: من دیگه خسته شدم…منو ببر خونه سالمندان اونجا هم من راحت ترم ، هم شما از دستم خلاص می شوید.

هرچی ما بهش گفتیم که این کار درستی نیست فایده نداشت(پاشو کرده بود ته یه کفش ) و می گفت:( حرف مرد یکیه)-یا می گفت- (مرغ یه پا داره) همونی که گفتم…

قرار شد همه خواهر ها و بردارها دور هم جمع شدیم و درباره این موضوع صحبت کنیم و همگی در آخر به توافق رسیدیم و همان کار را کردیم و از آن پولی که مادرمان در بانک پس انداز کرده بود سودش را به خانه سالمندان دادیم تا از او نگه داری کنند و هر ماه یکی از ما بچه ها به دیدنش می رفتیم و او هم خیلی خوشحال بود…خلاصه همه ما (عاقبت به خیر شدیم) چون مادر به ما می گفت:خدا ازتون راضی باشه من که جام خوبه و هیچ ناراحتی ندارم بقول معروف(سخت بگیری، سخت می گذره)…ایشاالله که خیر ببینید منو از دست غرغر عروسا و دومادا خلاص کردین..

من هم یواشکی پیش خودم گفتم : ( یه چیز هم بدهکار شدیم)

ولی در کل به خوبی مسئله حل شد با اینکه ما راضی نبودیم و را از خودمان جدا منیم ولی اون خودش راضی بود و ما هم خوبی اونو می خوایم و بس…