ما تو اداره مون یک آبدارچی نسبتاً مسنی داشتیم که مدام دروغ می گفت و کلاً همه از دستش کلافه بودند ولی چون مردی زحمتکش و پیر بود و در هیچ جائی بهش کار نمی دادند به همین علت رئیس نمی توانست عذرش را بخواهد چون رئیسمان یک فرد مؤمن و مهربانی بود هیچ وقت راضی نمی شد (نون کسی رو آجر کنه) اونم کی مشتی صفر آبدارچی شرکتو میگم ، مشت صفر با اینکه تا حالا مشهد نرفته بود ولی خیلی دوست داشت همه اونو مشهدی صفر صدا کنن.

هر وقت هم که ازش می پرسیدیم پس تو کی می ری مشهد؟ در جواب می گفت: هر وقت امام رضا بطلبه.

البته اینو برای دل خوشی خودش می گفت؛همه ما می دونستیم که اون پولی که از این شغلش می گیره حتی کفاف مخارج زن و بچه اش هم نمی شه چه برسه به اینکه بخواد به مشهد هم بره!!…

ولی یه ایرادی که داشت برای ارباب رعوع ها قُمپز در می کرد که نترس کارت درست می شه رئیس فامیلمه سفارشتو بهش می کنم و از این جور چیزا…و بعد از کلی التماس و خواهش از رئیس بعضی مواقع به ننتیجه می رسید و بعضی مواقع دیگر بی نتیجه و با شرمندگی به ارباب رجوع جواب رد می داد و می گفت: بنده خدا کارت خیلی گره داره و با دست که واز نمی شه هیچ با دندون هم باز نمی شه ؛ تو اخه نمی دونی که رئیس ما حلال و حروم سرش میشه و کارتو مشکل می کنه(برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه)

بعد ارباب رجوع دست می کرد تو جیبش و می گفت: این مقدار پولو بگیرو برو کار ما رو درست کن .

مشت صفر هم می گفت: برو پی کارت مرتیک …ما نون حروم تاحالا نخوردیم حالا تو به ما رشوه می دی .درست که (نخوردیم نون و گندم ولی دیدیم دست مردم)

خوبی مشت صفر این بود که نون حروم از گلوش پایین نمی رفت فقط دروغ زیاد می گفت.

یه روز تو همین گیر و دار بود که یه پیر مردی برای رفع مشکلش به اداره ما آمد پیش هر کدام از ما که آمد نتوانستیم برایش کاری بکنیم؛ بناچار پیش رئیس رفت و او هم نتوانست کاری بکند و خیلی ناراحت بود؛ مشت صفر هم متوجه او شد و گفت: ناراحت نباش من کارتو درست می کنم .

بعد او به تک تک ما سر زد و ما هم گفتیم از عهده ما خارج است باد به اداره دیگری برود و شت صفر نا امیدانه آمد و به پیر مرد گفت: چاره ای نیست باید برم پیش زئیس شاید اون بتونه یه کاری بکنه؛ بعد از پیش رئیس آمد رو به پیر مرد کرد و گفت: رئیس گفته دو سه روز دیگه یه سری بزن ببینم چی میشه.

پیرمرد خوشحال شد و رفت و بعد ازدو سه روزی که گذشت دوباره به اداره امد و مستقیماً پیش رئیس رفت و باز با ناراحتی بسیار و سر و صدای زیاد اداره را روی سرش گذاشته بود که ناگهان مشت صفر اومد و به پیر مرد گفت: چیه چی شده کارت درست نشد؟!…

پیر مرد گفت: آخه مرتیک چرا اینقدر دروغ می گی  و منو اسیر کردی که دوباره بیام پیش رئیست و بگه من که دو سه روز پیش بهتون گفتم که کارت ایراد داره لاید به راجعه بالاتر بگویید(دروغ که حناق نیست) انشاالله که گلوتو بگیره خفه ات کنه بیوفتی اینجا بمیری آخه یکی نیست به من بگه (سر پیری و معرکه گیری)(نونت نبود آبت نبود) دنبال این کارا افتادنت چی بود . خودتو بی خودی اسیر و ابیر کردی که چی؟بچه هات راحت بخورن و بخوابن بذار خودشون برن دنبال وکیل گرفتن؛ خودشون کور شن، باید به وصیتم عمل کنن حالا از کجا وکیل بیارم.

تازه مشت صفر دوزاریش افتاد و گفت: برادر چرا به ما فحش می دی ؟تقصیر خودته اداره رو اشتباه اومدی و به منم که چیزی نگفتی که من تو رو حالی کنم که باید برای وکیل گرفت بری شورای حل اختلاف تا اونا راهنماییت کنن. شما (دست چپ و راستت رو تشخیص نمی دی )میای به ما گیر می دی( دیواری کوتاه تر از ما پیدا نکردی) من دیگه (پشت دستمو داغ می زارم) دیگه به کسی کمک نمی کنم.

پیر مرد گفت: برو خودتو مسخره کن نخواستیم کمکتو دیگه دروغ نگو بعد اسم خودشو گذاشته مسلمون و …مردم آزاری می کنه…

بعد مشت صفر گفت: (بشکنه این دست که نمک نداره)

خلاصه که جنجال تموم شد ومشت صفر یه تصمیم جدی گرفت که هیچ وقت دروغ نگه و تو کار کسی هم مداخله نکنه و ماهم آسوده خاطر شدیم.