من اوائل یک آدم خوش برخورد و خوش روئی بودم وقعتی که با دختر فامیلمون که دختر عموم محسوب می شد ازدواج کردم و ضعیتم از این رو به آن رو شد یعنی از نظر اخلاقی نه مالی .اگه از نظر مالی بخوام بگم مغزتان سوت می کشد که من قبل از ازدواج ادم نسبتاً ثروتمندی بودم ولی امان از آن موقعی که با دختر غمویم ازدواج کردم .

اوائل زیاد آدم ولخرجی نبود ولی روز به روز ولخرجی او بیشتر شد آنهم برای چشم و هم چشمی نسبت جه جاریها و خواهر شوهرها و زن برادرهاش و خواراش …خلاصه اگه کسی هم در همسایگی بود که با او رفت و آمد می کرد نسبت به زندگی او هم حسودی می کرد که…

چرا فلانی یه خونۀ بزرگ خریده و ما چرا نخریم.یا قلانی همچین (یخچال، گاز فردار،ماشین لباس شوئی ،…)داره ما چرا نداریم و یا چرا فلانی همچین(لباس و طلائی …)داره من نداشته باشم.

خلاصه که هر چی هرکی داشت ما هم باید داشته باشیم و اگر این چیز ها را برایش نمی خردیم یه اَلم شگه ای به پا می کرد که نگو و نپرس

مثلاً یه بار گفتم: خانوم جون من الان وضع مالی خوبی ندارم که فلان چیزگران رو برات بخرم.

می دونید چی گفت ؟گفت: به جهنم اگه شده کت و دشلوارت رو هم بفروشی باید فلان چیزو برام بخری من نمی دونم …

بعد هم می گفت: (بزک نمیر بهار میاد کُمبزه با خیار میاد)؟

و منم می گفتم: کاری نکن که (برزخی بشم)

گفت: مثلا می خوای چی کار کنی(بالاتر از سیاهی که رنگی نیست )چیه یه دفعه چِت شد(به اسب شاه گفتند یابو) بهت بر خورد.

منم کوتاه آمدم و دیگر جوابشو ندادم ولی اون(ول کن معامله نبود) هی وراجی می کرد که مردی که پول نداره (برای لای جرز خوبه)

دیگه طاقت نیاوردم و گقتنم: ( زنی که جهاز نداره این همه ناز نداره)

اونم در جواب گفت: (مردی که نون نداره این همه زبون نداره)

خلاصه که بحث ما تمومی نداشت هر رر به یه نحوی ادامه داشت که یه روز دیدم دیگه طاقت زبون داری زنمو ندارم…پیش خودم گفتم:آخه بدبختی منم اینه که نمی خوام اونو طلاقش بدم ولی خودش راضی بود که از من جدا بشه ولی خدا رو خوش نمی اومد که اونو بچه ها را ول کنم به امان خدا و برم پی زندگی خودم..

نه اصلاً دلم راض نمی شد.پیش خودم گفتم: بهتره برم پیش یه روانشناس شاید بتونه یه فکری برای حال و روز من که روز به روز بدتر می شد بکنه

و دیگه طوری شده بود که مثل دیوانه ها به زمین و زمون می پریدم حتی به همسایه ها و یا همکارای اداریم و آنقدر عصبانی می شدم که یکبار با رئیسم هم جر و بحث شدیدی کردم که بعد از کردۀ خودم پشیمان شدم ولی رئیسم که عصبانی شده بود یک ماه به من حقوقم را نداد  و بیشتر کفری شدم و دوستام بهم می گفتند: حالا با ما هرکاری کردی عیب نداره چرا به پرو پای رئیس می پیچی می خوای اخراجت کنه …اونم  تو این وضع بی کاری که تو جامعه فراوونه کوتاه بیا مرد…

خلاصه که تصمیم گرفتم و پیش یه دکتر روانشناس رفتم و او هم به من گفت: شما باید خونسردی خودتونو حفظ کنید  و به قول معروف(بزن بر طبل بیعاری که آن هم عالمی دارد)البته نه زیاد که بیخیال اطراف واطرافیانتان شوید نه ولی سعی کنید خودتون رو کنترل کنید و حتی از خودتان رفتار خوشی نشان بدهید…اگر کسی با شما رفتاری بدی داشت شما در جواب به او لبخند بزنید تا ان شخص از کار خودش شرمنده شود و مطمئن باشید که از شما عذر خواهی هم خواهد کرد و سعی کنید به دیگران سلام کنید البته لبخند فراموش  نشه و …وقتی شما برای دیگران سلامتی بخواهید دیگران هم متوجه این موضوع خواهند شد و با خوبی با شما رفتار می کنند … حالا شما برید و این روش رو امتحان کنید. حتماً نتیجه خوبی می گیرید…

من هم به حرف دکتر گوش دادم و وقتی از مطبش خارج شدم ازمنشی با لبخند ملیح وقت نوبت بعدی را گرفتم و ازش خداحافظی کردم او هم جوابم را که نداد هیچ به دوست و همکارش که در میز بغلیش بود گفت: این بابا رو نیگا چند دقیقه پیش آنقدر عنوق بود که ( با صد من عسل هم نمیشه خوردش ) حالا ببین دکتر چه به روزش آورده …حالا دیگه (بالا خانه  اش را هم اجاره داده)

بعد نیش خندی تحویل ما داد …

منم اهمیتی ندادم و زود از آنجا رفتم به هر کسی چه خودی چه غریبه می رسیدم سلام می کردم و می گفتم: سلام بر دنیا، سلام به هوا ، سلان به  زمین…سلام خانوم…سلام آقا…سلام پسر…سلام دختر…سلام، سلام، سلام،

یه دفعه که به خانوم جوانی سلام کردم آنهم بی غرض بود در عوض یک چَک جانهنه ای خوردم که دو دور ، دور خودم چرخیدم و بعد رو زمین ولو شدم بعد پا شدم  و خودمو تکون دادم انگار که چیزی نشده باشد دوباره به راه خودم ادامه دادم این بار به یک مرد جاهلی سلام کردم و بهش گفت: چقدر سبیلتان خوشگله.

که اونم نه گذاشت و نه برداشت یک کف گرگی تو پیشانیم زد و گفت: مرتیکِ خجالت نمی کشی به ما متلک می گی حالا جوجه بزنم (دمار از روزگارت در بیارم)(که به میز بگی مَندلی سه پایه رو بگی صندلی) چی بگم که (خدا زده و تو رو دیوونه ات کرده)بعد هم گفت: (خدا هیچ عزیزی را ذلیل نکنه)ولی فکر کنم تو رو ذلیلت کرده برو پی کارت تا کار دستت ندادم…

و منم سریع از جام بلند شدم و اونجا را ترک کردم بعد انگار یادم رفته باشد دوباره به یک پیر زن سلام کردم البته با لبخند او هم گفت: مرتیکه خجالت بکش من جای مادربزرگتم .بعد گفت: (همه رو برق می گیره وو ما رو چراغ نفتی)این جوونای امروزی معلوم نیست چه مرگشونه حتی از من پیر زن هم نمی گذرند.چشم چرون پدر سوخته

و بعد با عصاش تو کله ام زد و همچین سرم گیج رفت که دور سرم ستاره ،ستاره می دیدم وووقتی به خودم آمدم گفتم: بهتر زودتر از اینجا جیم شوم تا پدر منو درنیاورده دیگه من هم سعی کردم دیگر حرفی نزن به قول معروف (خفه خون بگیرم)تا صحیح و سالم به خونه برسم.