می خوام اینبار در مورد یکی از دوستانم که خیلی تنبل و بیکار بود برای شما صحبت کنم این وستم که  اسمش محمود تُپُل بود …همینطور که از لقبش پیداست محمود خیلی تپل و آنقدر که حتی اگر از تشنگی یا گرسنگی هم می مرد حاضر نبود دست به کاری بزند و مادرش بنده ی خدا آب و غذایش را بقول معروف تو گلوش می ریخته خلاصه که همه کار های اورا مادر و خواهرش انجام می دادند(البته ببخشید که اینو می گم بغیر از رفتن به سرویس بهداشتی و نظافت شخصیش)…

البته من هم بعد از اتمام درسم هرچقدر دنبال کار گشتم کاری ژیدا نکرده بودم و الان حدود یک سال می شود که شاگرد آهنگری شده ام و اوستام خیلی آدم با انصافی هست و خیلی هنرها به من آموخته بود

یک روز که داشتم به سرکار می رفتم دیدم محمود با مادرش توی میوه فروشی بودند ژیش خود گفتم:چی شده محمود همراه مادرش اومده خرید…

بعد جلورفتم و محمودو صدا کردم تو هم تا منو دید خیلی آرام به طرف من آمد ازش موضوع را پرسیدم او هم گفت الان حدود یک هفته ای هست که پدرم زمین گیر شده و همانطور که می دانی پدرم بنا است و در هنگام کار پاش لیز خورده و از طبقه سوم ساختمان نیمه ساخته به زمین افتاده و پاش شکسته و پدرم به مادرم گفت که باید از این به بعد محمود به جای من به سر کار برود…

وما هم از فردای آن روز بالاجبار همراه مادرم به هرکجا که بگی رفتیم ولی از کار خبری نبود تو که خودت خوب می دونی منآنقدر بی حالم که حتی درس را هم نیمه کاره ول کردم و در خانه نشستم و حتی نای بازی کردن با بچه های محل را هم نداشتم ولی حالا مجبورم به سرکار بروم وگرنه پول خورد و خوراک اهل خانه و دوا و درمون پدرم رو از کجا بیاریم…

من هم گفتم: تازه تو خودت که وضع مننو بهتر می دونی تازه من که با این همه درس خوندن با دیژلم حسابداری  هنوز کار مناسبی ژیدا نکردم تازه این هم دل اوستام به حالم سوخته ومنو از یک سال پیش قبول کرده و یک حقوق اندکی هم به من می دهد که حتی پول کرایه ماشینم هم نمی شود و مجبورم همیشه مسافت زیادی رو از خانه تا سرکار طی کنم و حقوقم فقط صرف خرید کتاب درسی ام می کنم تا بتوئانم بلکه از راه درس به جایی برسم…ولی نگران باش من هم البته قول نمی دم ولی باز سعی می کنم یه کاری برایت پیدا کنم .

و بعد ازش خداحافظی کردمو رفتم و کار من شده بود اینکه زود تر از موقع مقرر از خانه می زدم بیرون و دنبال کار برای محمود می گشتم ولی ببیفایده بود.یه روز وقتی دیربه سرکار رفتم اوستام خیلی ناراحت شد و بهم گفت : بچه تاحالا کجا بودی ؟ یک ربع است من مغازه رو باز کردم

و من هم از ا عذر خواهی کردم و موضوع کار ژیداکردن برای دوستم را برایش گفتم…

اوستام گفت: (کوری عصا کش کور دیگر بود)خیلی خب از فردا به دوستت بگو بیاد اینجا ببینم چی می شه.

از فردا محمود و من با همدیگر به آهنگری رفتیم هفته های اول خیلی برای محمود سخت سخت بود به این صورت که روز اول اوستا هر کاری می کرد او خسته می شد و می گفت: اوستا خسته شدم میشه با دست چپم بِدَمَم؟ –بادی که برای تنور آتش دمید که آتش گربگیرد و آهن را گداخته کند تا شکل بگیرد-

اوستا هم می گفت: باشه تو فقط حرف نزن و بِدَم.

چند دقیقه دیگر که گذشت گفت: اوستا (این کار حضرت فیل) حالا میشه با دو دستم بدمم؟

اوستا با عصبانیت می گفت: خیلی خب بدم.

محمنود چند دقیقه بعد گفت: اوستا میشه بشیبنم و بدمم؟

اوستا که (کارد به استخوانش رسیده بود) گفت: ای که جونت بالا بیاد تو فقط بدم.

و بعد از چن دقیقه دیگر محممود گفت: اوستا خیلی گشنه ام شد میشه چیزی بخورم؟

اوستا گفت: آخه بچه یه لحظه (دندون به جیگر بذار)الان کار تموم میشه (کار را که کرد انکه تمام کرد)

دوباره چند دقیقه بعد محمود گفت: اوستا دارم می میرم میشه دراز بکشم و بدمم؟

اوستا که (کارد بهش می زدی خونش در نمی آمد)با داد و هوار گفت:تو بدم …بمیر و بدم

دیگر تا وقتی کار اوستا تمام شود صدائی از محمود در نیامد و همه اش داشت می دمید تا اینکه اوستا بهش گفت:خب دیگه اینم تموم شد-رو کرد به من و گفت- بر یه لقمه غذا رو که گذاشتم رو گاز داغ کن و به این بیچاره فلک زده بده تا خونش نیفتاده گردن ما

و من هم رفتم تا به داد محمود برسم و آن ورز خیلی به محمود و اوستا سخت گذشت…

بالاخره بعد از چند سالی که من و محمود ژیش اوستا اهنگر کار کردیم هر کداممان برای خودمان اهنگری اهر شدیم به قول اوستا(هیچ کاری نشد نداره) و من و محمود هم از پیش اوستا رفتیم و هرکداممان جداگانه مغازه اهنگری برای خودمان زدیم و هر دو هم در کارمان موفق شدیم.