یه رو زیه خانمی که در  همسایگی عمه ام بودسه۳ دختر داشت با این که دختراش قیافۀ بدی هم نداشتند با این حال خواستگار برایشان کم می آمد و عمه ام فکر کرده بود که چرا خواستگار یا ککم میاد و یا اصلاً نمیاد …

بعد یک روز عمه ام به خانه آن ها رفت و شروع کرد به صحبت کردن با مادر آن ها همینطور که داشتند سبزی پاک می کردند -البته به جز عمه ام ۴ زن دیگر آمده بودند-آخه شهلا خانوم روال هر ساله اش آش رشته نظر می کرد و همسایه ها هم می آمدند کمکش و آن روز هم همگی برای کمک به خانه شهلا خانوم رفته بودند…

در همین موقع ۳ تا دخترش یکی با سبد میوه و دیگری پیش دستی به دست و آن یکی با سینی چای وارد شدند و همه آنها که تا ان موقع دختراشو ندیده بودند با اونا سلام و علیکی کردند اون ها هم با اشاره سر جواب سلام همه رو دادند.

عمه ام خیلی تعجب کرده بود و پیش خودش گفت: اینا چرا جواب سلام ندادن نکنه خدایی نکرده لال هستند.

وقتی شهلا خانوم تعجب عمه رو دید گفت: چی شده؟ناراحت شدین؟ به خدا خودم بهشون گفتم حرف نزنن چون آنها تو بچگی یه اتفاقی براشوان افتاد یعنی چه جوری بگم آنوقت که زلزله شدیدی آمد تو خانه قبلیمان …کل خانه آورش اومد رو سرمون و این بچه ها آنموقعاولی ۶ ساله دومی سه ساله و سومی یک ساله بودند که این اتفاق برایمان افتاد و از آن روز به بعد ترس تو دلشون مونده و دکتر هم بردمشون ولی دکتر گفت که به مرور زمان خوب میشن و دارویی لازم ندارن فقط کمی ترسیدن که اونهم خوب مبشن اگه نشد یه سال بعد بیارشون اینجا ببینم چی کار می تونم بکنم…ما هم یکسال بعد اونا رو بردیم پیش همون دکتر و اون گفت بهتره ببریمش پیش دکتر حسام الدین اون دکتر تکلم درمانیه حتماً می تونه یه کاری براشون بکنه…و یک نوشته ای به ما داد که به ئکتر حسابی نشان بدهیم و ما هم رفتیم پیشش تا چند ماهی روی حرف زدن اینا نظارت داشت ولی بعد از چند مدتی که گذشت گفت :بهتره دیگه بچه ها رو خسته نکنیم …این مراحل را باید در خانه ادامه دهید تا به مرور زمان خودش درست شود. ما هم تا الان دیگه ولش کردیم به امان خدا و الان خیلی وقتی که دخترامو از جلوی چشم مردم دور کردم ولی گه گداری مثل الان چون من دست تنهام میان که از شما پذیرائی کنند.

یکی از همسایه ها گفت:چرا شوهرشون نمی دی…شاید اگه شوهر کنند زبونشونم باز بشه…

شهلا خانوم گفت: اینو هم امتحان کردم چندتا خواستگار هم براشون اومد ولی وقتی وضع اونارو دیدند همشون جا زدند بقول معروف(مثل برق) در رفتن و (پشت سرشون روهم نگاه نکرن)حالا ما و خواستگارها نسبت به هم شدیم ( مثل جن وبسم الله) که نه اونا چشم دیدن ما رو دارند و نه ما چشم دیدن اونا رو…

یکی از همسایه ها رو کرد به شهلا خانوم و پرسید: آخه چطور مگه یه نمونه اش رو واسمون میگین؟!

شهلاخانوم گفت: اول چایتون رو بخورید تا سر نشده…

بعد خودش چایش را خورد و شروع کرد به تعریف کردن: جونم واستون بگه که یه روز وقتی می خواستم برم بیرون تا میوه و سبزی و … بخرم به دخترام گفتم که بچه ها من دارم می رم بیرون مواظب باشید در رو روی غریبه ها وا نکنین باشه؟

بعد رفتم چند ساعتی خریدم طول کشید و وقتی برگشتم دیدم بچه ها مثل ئیوانه ها به همدیگه اشاره می کنند و می خندند…گفتم بچه ها چی شده؟!اونا هم شروع کردن به تعریف کردن: مامان اَقتی تو هفتی یه آنومه اومد دم دَل ما دَلو باز کلدیم گوت: اومدم گاستگاری.ما هم لاش دادیم تو…شما هم که اوفته بودین حرف نَسَتید ما هم اوش دادیم یهو یه مگس اومد اوتاق منم (اولی)گوتم…کیش کیش مگسینا…اونم (دومی): مگه مامان نگوت حرف نَسَتینا …اون یکی هم گوت خوش بحال خولَم که حرف نَسَتینا…بعد هم گاستگار گوت : (دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید) ما هم بهش گندیدم و اونم (مثل ترقه پرید)و نالاحت شد…

برای همینه که نمی خوام کسی دخترامو ببینه (می خوام ترشیشون بندازم)