یه روز من با دوستم مهناز رفته بدیم پارک.ما همیشه بعد اینکه از دانشگاه بر می گشتیم گه گداری به پارک می رفتیم و بعد  از کمی استراحت و تفریح البته هزردومون فقط یک ساعت برای تفریح وقت می گذاشتیم بعد از این تایم هیچکداممان حق نداشتیم دیر به خانه هایمان برگردیم وگرنه آنموقع کارمان با کرموالکاتبین است ،یعنی مادرانمان.خلاصه که اگه مکی دیر می کردیم با اون ها طرف بودیم؛چون هر چی نباشه به قول قدیمیا(چه معنی داره دختر تا آن موقع شب…بیرون بمونه)

یه روز وقتی از پارک به خانه می آمدیم خوش و خندون با هم گرم گفتگو بودیم سرکوچه مان که رسیدیم ناگهان دیدیم دم خانه عذرا خانوم چه غوغا و ول وله تای به پا شده، مهناز رو به من کرد و گفت : خدا مرگم بده شهین جون به نظر تو چه اتفاقی افتاده نکنه خدایی نکرده یا مادرشوهر عذرا یا شاید هم مادر عذرا مرده چون چند روز پیش شنیده بودم که مامان عذرا مریض حاله و حالش اصلاً خوب نیست…

و من سریع گفتم: پس چرا می گی شاید مادر شوهرش هم …

مهناز با خنده گفت: مگه نمی دونی اینو تمام محل می دونن که عذرا خانوم دل خوشی از مادر شوهر وراجش نداره و بقول خودش شب و روز دعا می کنه کهخبر مرگشو واسش بیارن …

تو  این گیر و دار این حرفا بودیم که به دم خانۀ عذرا خانوم رسیدیم و جمعیت را کنار زدیم تا ببینیم اونجا چه خبر شده .دیدیم عذار خانوم هی تو سر و کله خودش میزنه و میگه : همسایه ها به دادم برسید…تمام سر و صورتمو خونین کرده…چشمامو ببینین سیاه و کبود شده…انشالله که دستش بشکنه مرتیکه غول بابونی عوضی فلان …فلان شده…

مگه حرفای عذرا خانوم نموم می شد. هی گریه و زاری می کرد.خلاصه با وساطت خانوم باجی های – خانوم های مسن تر- محل دعوا فیصله پیدا کرد و هر کی سر خونه زندگی خودش رفت. البته ناگفته نماند ماهی یک بار این دعواهای عذرا خانوم و شوهرش ادامه داشت و فردای آن روز وقتی همسایه ها حال و احوالشو می پرسن در جواب اونا می گه : چتونه؟منتظر دعوای ما هستین(کورشه اون که نمی تونه یک لحظه خوشی ما رو ببینِ)خدا بدور

و راشو می کشه و میره…یکبار هم از سر دلسوزی یکی از همسایه ها بهش گفته بود:این که نشد زندگی این شوهر واست شوهر نمی شه برو ازش شکایت کنو  ازش طلاق بگیر و خلاص…

فکر می کنید در جواب چی شنید؟ طبق معمول عذرا خانوم با افاده بسیار گفت: خجالت نمی کشید تو زندگی مردم فضولی می کنید.نشنیدی که از قدیم می گن : (زن و شوهر دعوا کنن و ابلهان باور کنن)و یه نیشخندی زد و با قر و غمزه بسیار از آنجا دور شد.

خلاصه دردسرتون ندم که هیچ وقت همسایه ها نه نظری می دادند درباره این خانوم باجی نه دلی برایش می سوزاندند.فقط ماهی یکبار با جیغ و داد این خانم همه همسایه ها می ریختند بیرون و انگار که می خواهند بروند دیدن فیلمی خانوادگی، و بعضی ها با خوشون تخمه و تنقلات دیگر هم می آوردند.البته طوری که عذرا خانوم متوجه آنها نشود یه فیلم مجانی می دیدند و بعدش تا دو هفته نظر سنجی بین همسایه ها رخ می داد و بعد فراموش می شد.