آنروز روز عجیبی برام بود از صبح که بیدار شدم دلشوره داشتم با اینکه آنروز امتحان داشتم ولی شب قبل درسم رو حسابی خونده بودم ومشکلی در آن نمی دیدم ونگرانیم از چیز دیگه ای بود که نمی دونستم چی هست چون به خودم اطمینان داشتم که نمره ام خوب میشود البته مثل همیشه…ومشکلی ازاین بابت نداشتم…طبق معمول رفتم صورتم رو شستمو اومدم صبحانه رو همراه باتفاق خانواده ام خوردم …بعد پدر مثل همیشه پول تو جیبیمو بهم داد ومنم راهی مدرسه شدم تو راه یهوئی هوس کردم که با سکه ای که از پدرم گرفته بودم شیر یا خط بازی کنم ومدام اینکارو تکرار کردم که ناگهان پام به یه سنگی گیر کرد وهمانطور که سکه را بالا انداخته بودم ودهانم باز بود سکه به داخل دهانم افتاد وقورتش دادم وداشتم خفه میشدم که دوستم از راه رسیدو سریع برام تاکسی گرفت ومنوبه بیمارستان برد …وقتی چشامو باز کردم پدر ومادرم رو بالای سرم دیدم خیلی هول شده بودم وخواستم چیزی بگویم ولی انگار لال شده بودم وصدائی ازم در نیومد.پدرم گفت:خدا را شکر که نمردی آخه این چکاری بود که کردی؟!…هم خودتو ناکار کردیو هم مارو تو خرج انداختی…بذار حالت خوبشه بعداًخرج بیمارستانو از حلقومت میکشم بیرون حالا (این خط واین نشون)(ببین چه دماری از روزگارت در میارم)…مادرم در جوابش گفت: بیخود نمیبینی بچه از مرگ برگشته این چه حرفیه که بهش میزنی برو خدا را شکر کن که زنده است همین برام یه دنیا ارزش داره …بعد روبه من کردو گفت:نترس چیزی نیست پدر کمی عصبانی شده …تازه دکتر سکه رو به ما داد که برای یادگاری بدیمش دست خودت تا هر وقت اونو دیدی یاد امروز بیافتی ودیگه از این کارا نکنی ودرسعبرتی برات بشه.