همانطور که همۀ ما میدانیم مردها همیشه در فکر خود میاندیشند که زنها در خانه کمتر از آنها کار میکنند وبیشتر استراحت میکنند…حال اگر هم برایشان توصیح بدهیم باز حرف خودشان را میزنند…وحال تفکرات زنها هم نسبت به مردها همینگونه است…وآنها هم میگویند مردها در محیط کارشان کمی استراحت میکنند وکمی هم با ارباب رجوع البته کمی درگیر میشوند و…در صورتی که اینگونه نیست وهردو طرف به یک اندازه از کار روزانۀ شان خسته میشوند ودلیل نمیشود که وقتی به هم رسیدند اعصاب یکدیگر را خورد کنند…البته به نظر من باید حداقل یک یا دو روز هم شده جایشان را با هم عوض کنند…تا بدرک این مسئله پی ببرند…آخه یکبار این مسئله برای یکی از دوستانم پیش آمد ومنهم این پیشنهاد را به آنها دادم وآنها هم بهش عمل کردند.روز اول مرد با خیال راحت وآسوده وخیلی ریلکس از خواب بیدار شد وخواست بچه ها را بیدار کند تا همه با هم صبحانه را بخورند وقتی به آشپز خانه آمد تا صبحانه را آماده کند دید همه چی از قبل آماده اس وخانومش با عجله صبحانه را خورده و میخواهد زودتر به سر کار شوهرش برود…وبه شوهرش گفت تو باید بچه هارو به مدرسه ببری ورفت…مرد با عجله صبحانه خورده ،نخورده بچه هارو به مدرسه برد ودر برگشت به خانه کمی هم خرید کرد …وقتی از راه رسید خودش را روی تخت ولو کرد (خوابید)با صدای زنگ تلفن از جاش پرید مادر زنش بود بعد از کلی حرف زدن تلفن را قطع کرد ودید هنوزبه کارهای خانه نرسیده (همان رفتو روب وآشپزی) بعد با عجله به ساعتش نگاه کرد دید الان وقتش که بره بچه هارو از مدرسه بیاره…در راه برگشت از مدرسه به ساندویچی محل رفتند وچند ساندویچ سفارش دادند و آوردند به خانه ونوش جان کردند …بعد سریع به کارهای خانه پرداخت واین کارها وقتش را تا عصر گرفت وتازه شروع کرد به غذا پختن کهآنهم از روی کتاب آشپزی یه چیز شلم شولوائی درست کرد که قابل خوردن هم نبود …تازه همسرش از راه رسید وآنهم برایشان غذا از بیرون خریده بود ومیدانست که شوهرش نمیتواند غذای خوبی به آنها بدهد…بعدزن که از صبح خیلی کار کرده بود آمدو روی مبل ولو شد وحتی نای حرف زدن هم نداشت …

شوهرش گفت: امروز چطور بود؟!…کارها خوب پیش رفت آخه من به دوستم گفتم که هواتو داشته باشه…زن هم گفت:اول کار بد نبود ودوستت آمدو چند تا پرونده های لازمه را بهم داد ومرا در جریان امر گذاشت تا به آنها رسیدگی کنم تا چند دقیقه ای بد نبود ولی یهو دیدم چند تا از ارباب رجوع ها به داخل اتاق  آمدند ویکی،یکی به کارشان رسیدگی کردمو…خلاصه که وقت غذا خوردن هم نداشتم حتی دوستت سر ظهر برام غذا آورد ومن نتونستم کارو ول کنم اول به کارها رسیدم یهو دیدم عصر شده ووقتی کارام تموم شد غذا خوردم وبعد هم خسته ومرده خودمو به خونه رسوندم…

آنها تصمیم گرفتند که از فردا هرکس  سر کار خودش برود واز کارهای یکدیگر ایراد نگیرند وبه قول معروف(سرشون تو کار خودشون باشه) تا زندگی به کامشون تلخ نشود.