یکروز که تو خونۀ ویلائی پدرم که داخل یک باغ پر از درخت وگل بود تنها نشسته بودم وبرای خودم کتاب البته از نوع وحشتناکش میخواندم که یکهوخوابم رفت ؛ توخوابم دیدم که در همان اتاقی بودم که روی مبلش نشسته ام بعد سرم گیج رفت وبه دیوارهای اتاق نگاه کردم همه داشتند میچرخیدند پنجره ها،تابلوها ساعت دیواری وحتی گلدانی که پارسال مادر بزرگم به مادرم هدیه داده بود وروی طاقچۀ اتاق بود همه وهمه  دور سرم چرخیدند ویک لحظه از حرکت بازایستادند برای اینکه هوام عوض بشه رفتم پنجره را باز کردم نسیم خنکی به صورتم خورد که کمی حالم را جا آورد وکمی آرام شدم به بیرون نگاه کردم روبرویم دریا را دیدم که در بیداری آنرا ندیده بودم اولش از موجهایش به وجد آمده بودم ولی بعد از چند دقیقه ای که گذشت دیدم هوا ابری شد وابرهای سیاه به بالای سر خانۀ ما آمده بودند ورعد وبرق خیلی وحشتناکی زد ومن از ترس به عقب رفتم ونزدیک بود تعادلم را از دست بدهم وهر طوری بود کنترل خودم را بدست آوردم …به دور دستها نگاه کردم دیدم موج های دریا طغیان کنان بسوی خانۀ ما می آید خیلی ترسیده بودم بسوی پنجره ها که درچهار طرف دیوار قرار داشت رفتم وآنها را که نیمه باز بود بستم ورفتم روی مبل نشستم ومثل یک لاک پشت تو خودم فرو رفتم؛ومنتظر اتفاقات بعد شدم…طولی نکشید که باد شدیدی همراه با رعد وبرق به پنجره ها اثابت کرد وآنها را باز کرد …بطرف صدا برگشتم ودیدم موج ها بداخل خانه آمد همچین که من وتمام اسباب واثاثیه ها به زیر آب رفتیم ومنم که شنا بلد نبودم هرچقدر دست وپا زدم نتوانستم خودم را نجات بدم وهر قدر بیشتر تقلا میکردم بیشتر در آب فرو میرفتم دیگه از نفس افتاده بودم ودیگه کارم تمام بود بعد همانطور که یواش ،یواش به زیر آب میرفتم یکهو از خواب پریدم ودیدم همه چیزآروم هست وهمۀ آن اتفاقها را در خواب دیده بودم بنابراین یک نفس راحتی از ته دل کشیدم.