منو دو فرزندم طبق معمول همیشه عصرها به پارک سر کوچه میرفتیم وبقول بچه کوچیکم که میگه بریم پارک گردی…ومنم در جوابش سری تکان میدادم ومیگفتم:باشه هم میریم پارک گردی وهم بستنی خوری…وچقدر از حرفم خوشحال میشد واز ذوقش بالاو پائین میپرید هرکی ندونهفکر میکنه انگارچند سال پارک نبردمش ویا اینکه براش بستنی نخریدم…خب چه میشود کرد بچه ها اقتضای سنشان ایجاب میکنه که اینگونه سخن بگویند ورفتار کنند؛بقول قدیمیها(از نخورده بگیر بده به خورده) چون خورده میدونه چه مزه ای داره ولی نخورده که نمیدونه چه مزه ای داره… خلاصه هر وقت منو بچه ها به پارک میرفتیم می دید یم که پدرومادر ویا پدر ویا مادر بچه ها به همراهشان آمده…ومنو بچه هام آنقدر حسرت آنرا می خوردیم که خدا میداند…آخه انموقع ها (جوانتر بودم) وقتی به همسرم میگفتم با ما به پارک بیاید او در جواب به ما میگفت که تازه از سر کار برگشتم وخسته ام وحال دو قدم پیاده روی یوندارم حتی روزای تعطیل هم بونه میآورد…وبعد ها هم که بچه ها بزرگتر شده بودند  باز هم همینگونه بود وبچه ها به من میگفتند که الان که ما نمیخوایم بازی کنیم حداقل با ما بیایدپیاده روی برای سلامتیش هم خوبه…ولی او گوشش بدهکار نبود …الان هم که باز نشسته شده وبچه ها هر کدام رفتند سر زندگیشون وحالا منو همسرم تنها تو خونه نشستیم وتلویزیون نگاه میکنیم ویا به در ودیوار وبه چهرۀ یکدیگر که گرد پیری بر رویمان نشسته خیره میشویم ویا منتظر وچشم به در دوختیم که کی بچه ها میایندو یه سری به ما بزنند…بعد آنموقع است که به یاد پدرم میافتم که همیشه عصرها پدرم با آنکه خسته از کار بود باز با اینحال خودش به ما پیشنهاد میداد ومارو برای تفریح هفتگی ویا تعطیلات تابستان به پارک ها ویا شهرهای مختلف میبرد ونمگذاشت که به ما بد بگذرد…به حدی که ما از اینهم تفریح خسته میشدیم وناز میکردیم که نمیخوایم خوش بگذرونیم وبقول معروف(خوشی زیر دلمونوزده بود) وپدرهم به منو خواهرهام میگفت :ایشااللهیه شوهر هائی گیرتون بیاد که حسرت اینروزا رو رو دلتون بذار که همینطور هم شد ولی ما آنموقعها اینو نمیفهمیدیم ولی الان منظورش را درک میکنیم ولی حالا دیگه چه سودی داره؟!…به نظر من پدری اگه نفرین بکنه مطمئناً نفرینش میگیرد …