یکروز که تو پارک نشسته بودم و داشتم به خاطرات دوران نوجوانیم فکر میکردم یکهو یاد دوستم افتادم که هر وقت ازش می پرسیدید در آینده می خواهی چه کار شوی میگفت: دکتر ،پرستار ،مهندس ،وکیل ،خلبان،مخترع ،جهانگرد ،تاجر ،…وهروز برای خودش انتخاب شغل میکرد یک آن به یادش افتادم و پیش خود گفتم بهتربا او تماس بگیرم …منکه شماره ای ازش ندارم …بهتر اسمشو تو اینستا گرام سرج کنم وباهاش چت کنم  آخه مخوام بفهمم بالاخره چی کار شد؟!…خلاصه با هر مکافاتی بود پیداش کردم اول مرا نشناخت بعد از کمی چت کردن بهش آشنائی دادم گفت:اوه تازه یادم اومد شیوا جون توئی یادت همیشه ازم می پرسیدی می خوای چی کار بشی؟…درست نمی گم؟!…منم در جوابش گفتم:آره بابا خودمم خب بالاخره چی کارشدی؟!…او شروع کرد:تا همین ۲ روز پیش توی کارگاه فرش بافی مشغول به کار بودم ولی به علت دید کمم کافرمام عذرمو خواست …قبل ترش هم توکارخانۀ نساجی کار می کردم که اونم به خاطر حقوق کمش خودم استفا دادم…قبل ترش هم تو آرایشگاه زنونه کار می کردم اونجا کارم مانیکور بود که اونم مدام کار مشتری رو خراب میکردم از اونجا اخراج شدم…قبل ترش هم توکارخانۀلوازم بهداشتی کار میکردم…اونم تولید دستمال های مختلف، پوشک بچه و…بود اونم با دستگاه های مختلف وخطر ناک ولی من حدود ۲ سال براشون کار کردم ومیشه گفت به همۀ دستگاه های آنجا وارد بودم…ولی از بخت بد من رئیسمان ورشکست شد وهمۀ مارو اخراج کرد…منم بهش گفتم :خب این کارهائی که تو گفتی هیچ ربطی به شغل هائی که میخواستی در آینده انتخاب کنی نداشت پس چی شد که به اینجا رسیدی؟!…گفت:والا چی بگم من در آخر رشتۀ معلمی رو انتخاب کردم ومدرکش را هم گرفتم …ولی با اینکه همه جا به معلم احتیاج داشتند ولی خودم نرفتم چون حقوقش کفاف زندگیمو نمی داد بنابر این طرفش هم نرفتم ومجبور شدم به این کارهائی که برات گفتم دست بزنم والان هم بیکارم مثل آدمی شدم کهبهش میگن(همه کاره وهیچ کاره) مثلاً خواستم همه فنی رو یاد بگیرم شاید در آینده بدردم بخورد وبقول معروف(با یک دست که نمی شود دوتا هندونه برداشت) ولی نشد که بشه …حالا هم در خانه به مادرم کمک می کنم …حداقل بدرد آینده ام که می خوره ومیشم یه خانوم خانه دار چطور خوبه؟!…