یادم می آید که یکروز با چند تا از فامیلامون رفته بودیم پارک وخانوم ها هم بساط کباب وجوجه رو ،برنج وخورشت های مختلف رو آماده کردند…نصفی از روز نگذشته بود که سرو صدای بچه ها به هوا بلند شد آخه بچه ها داشتند یک گوشه ای از پارک برای خودشون بازی می کردند ودر نزدیکی آنجا یک آبشار بزرگ بود ونگو یکی از پسرها برای خودشیرینی کردن وترساندن بچه های دیگه وهمینطور پدر ومادرش وقتی توپش تو اب می افتد خودشو پرت میکنه توی آب… پدر ومادر پسر تو سرو کلۀ خود می زنند وبه دنبال پسرشان در اطراف رودخانه بزرگ میگردند ولی اثری ازش پیدا نمی کنند وحتی به جنگلبان هم خبر میدهند ویک اکیپ هم بدنبالش می گردند واین گشت وگذار تا خود شب ادامه پیدا می کند وهمه فانوس به دست تمام شب را تا خود صبح بدنبالش می گردند وهمه نگران بودند که چه بلائی سرش آمده؟!… بالاخره نزدیکی های سپیدۀصبح سر وکلۀ آقا پیداش میشه اونم با اون توپ مسخره اش…تازه با خندۀشیطنت آمیزش به همه نگاه میکند وبعد گفت که او در بالای کوه نزدیک آنجا بوده وهمل ماجرا را از آن بالا نگاه میکرده وبی اعتنا به این موضوعدر همان باصطلاح پناهگاهش آسوده خوابیده در صورتی که همه نگران او بودند…چطور می تونه انقدر بی خیال باشه؟!… وهمه از پیدا شدنش چقدر هم خوشحال شدند وکسی هم او را مأخذه نکرد وتازه چقدر هم قربون صدقه اش رفتند…منو میگی انقدر از این کار پسر لجم گرفته بود می خواستم با دو دستم خفه اش کنم ولی حیف که اون چند سال ازم بزرگتر بود وبهم نامحرم هم بود…ولی انروز به خیر گذشت وپدرو مادرم هم تصمیم گرفتند که دیگه با خانوادۀ آنها به پارک نرویم …ولی هر وقت که میبینمش یاد آنروز میافتم وازش متنفرتر میشم وباز هم می خواهم که خفه اش کنم…