من در یک روستای دور از تهران زندگی می کنم ودر کل هیچ آشنائی در تهران ندارم…ولی در آنجا که من زندگی می کنم در مدارسش فقط تا سوم راهنمائی درس می دهند وبرای ادامه تحصیل باید به شهر (تهران) بروند ومنم یکی از آن جوان ها هستم که میخواهم ادامه تحصیل بدهم تا بتوانم درآینده فرد مفیدی برای خود وجامعه ام باشم؛ پدرم یک کشاورز است واز این راه امرار معاش می کند ومادرم هم مثل زنان روستائی هم به کار خانه میرسد وهمکارهای دیگر برای امرار معاش انجام میدهد مثلبافتن قالی،جاجیم وچیزهای دیگر میبافد …ودر مواقع استراحتش به نگهداری بچه وکارهای خانه می پردازد وبعضی مواقع همنان ،یا از شیر کره می گیرد البته در مشک های مخصوص ،یاماست درست می کند ویا کشک و…درست می کند خلاصه که پدر ومادرمبا مشقت زیاد کار می کنند تا بتوانند شکم منو ۲ برادر و۲خواهرم را سیر کنند؛منم تصمیم گرفتم به شهر بروم وهم ادامه تحصیل بدهم وهم برای خودم کاری دستو پا کنم…ولی چون جائی برای زندگی ندارم باید به فکر یه خانه ای هم باشم …وقتی به شهر رفتم به بنگاه های زیادی رفتم ودر آخر یه خانۀ قدیمی که در آن چندین مستاجر بود یه اتاق اجاره کردم…آنجا آنقدر شلوغ بود که …هرروز زنها به حیاط می آمدند وسر حوض مشغول ظرف شستن ورخت شستن می شدند وباهم گپ هم میزدند وبچه هایشان هم که مشغول بازی بودند ومدام سرو صدا می کردند وتازه از توی اتاق ها هم صدای دعوا وجروبحث به گوش می رسید…حالا حساب کنید که من می خواهم تو این سرو صداها درس هم بخوانم خدا بدادم برسد …خلاصه داشتم دیوانه می شدم ولی چاره ای نبود باید هرچه زودتر درسم را تمام میکردم نصفی از روز را به سر کار میرفتم ونصفی از روز را به مدرسه رفته ودرس می خواندم…تا اینکه چند سالی بداین منوال گذشت ودرسم تمام شد ومدرکم را گرفتم وکاری پیدا کردم  که حقوقش زیاد بود وتوانستم یه جای دیگری را برای زندگی مستقل و آرام پیدا کنم…بالاخره وقتی در آنجا مستقر شدم وکارم روبراه شد با یه دختری موجه دوست شدم واز پدرو مادرم خواستم که برای خواستگاری آن دختر به تهران بیایند وآنها هم قبول کردند والان هم زندگی خوبی را به همراه همسر وفرزندم  در شهرادامه دادیم …به جوان ها میگم اگر زندگی را برای خود سخت بگیرید سخت تر میگذرد پس زندگی را برای خود آسان بگیرید تا آسانتر بگذرد.