پیش خودم گفتم اینبار از یه خانوادۀ ۸ نفره براتون بگم که ۵ تاپسر یک دختر داشتند البته مادرو دختر با هم مشکلی نداشتند ولی پدر وپسرها همیشه سر لباسها وجوراب ها باهم مشکل پیدا میکردند حتی سر اینکه کدومشون از ماشینهارو بردارند باهم جرو بحث میکردند البته بجز ماشین پدر که آنهم مشخص هست کسی جرأت برداشتنش رو نداشت…وبداین منوال که پدر ماهانه یک جعبه که در آن ۱۲ جفت جوراب بود برای خودش میخرید وتا آخر ماه همه از آن استفاده میکردند وبه اینصورت که چون پدر زودتر از خواب بیدار می شد وبه سر کار میرفت یه جوراب را برمیداشت وبعدی پسر بزرگ میآمدو یکی دیگر وبه ترتیب هر کدام که دیرتر بیدار می شد جوراب بعدی…و خلاصه آخرین نفر دیگه جورابی برایش نمی ماند که به پا بکند مجبور بود با پای برهنه به سر برد چون آخرین نفر بیکار تو خونه می چرخید واگر می خواست جائی هم برود فقط کفشش را به پا میکرد خدارو شکر تنها چیزی که مال خودشان بود فقط کفش و شلوار بود که چون سایز بندی بود مال خودشان بود وبدرد کسی دیگر نمی خورد…دیگر اینکه آنها در خانه ۲ ماشین داشتند یکی مال پدر بود ودیگری پدر برای پسرهاش خریده بود که مشترکن استفاده کنند…ویکی دیگه یه موتور سیکلت سوزوکی بود که پدر بهش میگفت موتور پرشی چون وقتی گاز می دادید ۲ متر به هوا می پرید…تازه اینم برای پسر سومی گرفته بود آنهم به خاطر اینکه دیپلمش رابا معدل بالا گرفته بود (البته اونم نسبت به بچه های دیگه)…براش گرفته بود؛و آنهم اگه زرنگ بود به موقع موتور را برمی داشت ومیرفت بیرون وهمان هم ممکن بود گیرش نیاید وبدست پسرای دیگه بیافتد…خلاصه که هرجو مرجی به پا بود که نگوو نپرس در آخر هم همه به جان هم می افتادند…بالاخره پدر یه تصمیم جدی گرفت وبرای آنها برنامه ریزی کرد اول از لباس ها وبعد از جوراب ها  گفت که باید هر کسی برای خودش آنها را بخرد وبعد نوبت ماشین وموتور رسید که در روز شنبه پسر بزرگتر ماشین وآن یکی موتورو بر میداشت وبقیه هم باید با پای پیاده گز کند… ویکشنبه هم نوبت سومی وچهارمی وپسر آخریش هم که اصلاًتصدیق هیچکدامو نداره پس ول معطل باید هر جا میره پای پیاده بره…واین برنامه تا آخر هفته برایشان ریخته شد وروز بعد جاهاشون عوض میشه ودیگر دعوائی بین آنها پیش نیامد وزندگیشان به خیر وخوشی گذشت.