همانطور که گفتم: آقا اسمائیل یا همون اسمال بی کله با اینکه لات بود ولی خیلی خوش غیرت بود ودر ضمن مجرد هم بود بنابر این دوستانش تصمیم گرفتند برایش باصطلاح( آستین بالا بزنند)ولی هر بار مشکلی پیش پایشان رخ می داد …مثلاً یکی از دوستای اسمال آقا براش یه دختری نجیب با ایمان پیدا کرد اسمش سکینه بود…تا اومد بره خواستگاریش انگار که بخت دختر باز شده بود زودتر به خواستگار قبلیش جواب مثبت داده بود.بعد یکی دیگه از دوستای اسما آقا براش یه دختر در نظر گرفته بود به اسم بتول ،بعد یه دختر دیگه و…خلاصه که اسمال بی کله کفرش در آمد وگفت :دیگه نمی خواد ازدواج کنه …در همین موقع بود که دختر عذرا خانوم به همراه مادرش که از خرید برگشته بودند پیداشون شد واسمال آقا هم( با یک نگاه عاشق) دلباختۀ دختر شد وزود برای عرض ادب جلو رفت وبه آنها کمک کرد وساک خرید آنها را ازشون گرفت وتا خانه اشان برد و از این خود شیرینی او دوستانش به وجد آمدند وگفتند :اسمال پس پسندیدی دیگه از فردا میریم خواستگاری  مقبوله خانوم!!…اسمال آقا هم جوابی نداد به قول معروف (سکوت نشانۀ رضایت است) اسمال هم که کمی برای آینده اش پس اندازی کرده بود آنرا خرج عروسی اش کرد البته کفاف نمی داد ولی چون دوستان با وفائی داشت آنها هم بهش کمک کردند تا عروسی اش به خوبی برگذار شود خلاصه که دوستانش (سنگ تموم گذاشتند) و۷ شبانه روز برایش عروسی گرفتند که (زبان زد همه بود) ودر این عروسی همۀ اهل محل بودند وتا مدتها همۀ همسایه ها از عروسی با شکوه آنها حرف می زدند.