تو محلۀما یه لات خوش غیرت بود معروف به اسمال بی کله البته اسمش اسمائیل بود ولی بچه محلها اونو اینجوری صداش میکردند وهمیشه با دوستانش سر گذر می ایستادند وبقول خودشان مواظب اهل واعیال مردم بودند وهمه از این بابت مشکلی که نداشتند هیچ بلکه خیلی هم خوشحال بودند که در نبود آنها کسی هست که مواظب خانوم هایشان باشد… واسمال آقا امرار معاشش از ارثی که پدرش برایش گذاشته بود می گذشت وخودش هم البته بقول خودش نون دونیش از اتول قراضه ای که زیر پاش بود وبا آن گه گداری مسافر کشی میکرد می گذشت ودر نبودش به دوستانش می سپرد که مواظب اهل واعیال مردم باشند تا او برگردد کسی به آنها چپ نگاه نکنند…خلاصه که سفت وسخت به پا گذاشته بود؛یکروز یکی از جوانهائی که مال اون محله نبود واز این چیزها خبر نداشت وارد محل شد وبه یه دختر تیکه انداخت (چشمتون روز بد نبینه)وقتی اسمال آقا این وضعیت رو دید به طرف جوان حمله ور شد…اول یه کف گرگیتو پیشانیش زد که جوان نقش زمین شد وبعد او را بلندش کرد ویه ضربه با کله اش بکلۀ جوان زد که اورا دوباره روی زمین ولو کرد…اسمال آقا بهش امون نمی داد ومثلثل وار زیر مشت ولگد قرارش داد وبیچاره جوان مدام به چپ وراست پرتاب می شد،فکر میکنم که تا به حال همچین کتکی تو عمرش نوش جان نکرده بود …در همین موقع سر وکلۀ پلیسها پیدا شد واونا رو به کلانتری محل بردند وبعد از کلی پرس وجو فهمیدند که اسمال آقا بیگناه و جوان گناهکار هست واسمال آقا رو آزادش کردند واز جوان هم یه جریمۀ سنگین گرفتند وهمینطور یه تأحد نامه امضاء کرد که دیگر مزاحمت برای کسی ایجاد نکنه…وقتی اسمال آقا به محل برگشت همه برایش کف زدندو تشویقش کردند وزنهای محل هم برایش اسفند دود کردند وبا سلام وصلوات راهی خانه اش کردند تا کمی استراحت کند تا فردا دوباره به سر کارش برگردد(روز از نو روزی از نو).