چند مدتی بود که کفشم سوراخ شده بود و روم نمی شد که اونو پام کنم وبه پدرم گفتم  و او هم گفت :کنمی تواند برای خرید به همراهم بیاید چون نزدیک عید بود وسرش شلوغ بود وباید به پرونده هائی که رئیس در اختیارش گذاشته رسیدگی کند…قرار شد به مادرم پول بدهد تا او مرا  برای خرید با خودبه بازار ببرد …ولی مادرم هم چون نزدیک عید بود مشغول خونه تکونی شده بود وقرار بر این شد که از شنبه برای خرید عید به بازار برویم…منم از اون روز به بعدمنتظر آن روز شدم …بالاخره روز موعود فرا رسید خدا میدونه چقدر ذوق کرده بودمو (دلمو صابون زده بودم).

شنبه= آنروز باتفاق مادرم به بازار رفتیم ولی باید از وسط پارک رد می شدیم…یهو نمیدونم چی شد و از کجا پیداش شد منظورم همونخانومه باصطلاح کولی دوره گرد که فال هم میگرفت  به طرف ما آمد وگفت:خانوم فالت بگیروم طالعت روشن ها…بعد کف دست مادرمو گرفتو گفت:امروز قرار یه مهمون ناخونده ولی خوش اقبال از راه دور برات بیاد اونم با دست پرو پیمونه …با سوغاتیای گرون…بعد خیلی چیزهای دیگه به مادرم گفت…منم مدام چادر مادرمو می کشیدمومیگفتم: مامان یادت نره می خواستیم بریم کفش بخریم الان ظهر میشه ومغازه دارمیبنده میره خونه اشون ومادرم گفت:بچه (زبون به دندون بگیر) بذار ببینم چی میگه…وبعد محوح حرفهای اون شد چند ساعتی گذشت وخانومه و پولشو گرفتو رفت و ما هم با عجله به خانه برگشتیم تا منتظر مهمان بمانیم ولی تاشب خبری نشد …مادرم گفت:کوفتش بشه الهی…چقدرهم از ما پول گرفت…آخر هم هیچ به هیچ .

یکشنبه=منو مادرم راهی بازار شدیم…اینبار یه پیر مردی که تو پارک نشسته بود تا بهش نزدیک شدیم عطسه ای بلند کرد…خب بنده خدا شاید سرما خورده بود ویا شاید هم چیرز دیگه ای بوده …ولی مادرم که خیلی خرافاتی بود گفت :که بهتر برگردیم خونه (صبر اومد)شگون ندارهممکن مغازه دار جنس بنجولشو بخواد بندازه به ما؟!…

دوشنبه=داشتیم میرفتیم بازار که وسط راه از خیابون  داشتیم رد می شدیم که یکهویه موتوری به مادرم زد البته طوریش نشد …زود پاشد ایستاد وگفت: فایده نداره بریم خونه امروز هم روز خوش ما نیست.

سه شنبه=پدرم گفت:مخواین تا نصفی از راه رو من برسونمتون ماهم قبول کردیم…پدرم رفت ماشینو روشن کنه ولی هر کاری کرد ماشین روشن نشد بعد مجبور شد که خودش هم بدون ماشین بره سر کار…مادرم هم گفت:امروز هم نمیشه

چهار شنبه=پدر ومادرم باهم تصمیم گرفتند عصری مرا برای خرید کفش به بازار ببرند وپدرم گفت: (اگر سنگ هم از آسمون بباره) باید امروز همه چیزی رو که می خوای برات بخریم وهمینطور هم شد بالاخره طلسم خرید هم شکسته شد ومنم صاحب کفش ولباس و…شدم