یادم می آید وقتی بچه بودم مادرم همیشه صبحهای زود مرا بیدار می کرد تابه مدرسه بروم البته نه فقط من بلکه خواهروبرادرم را هم به همین منوال بیدارمی کرد….نمی دونم مادرم چه ساعتی از خواب بیدارمی شد که وقتی مارا بیدار می کرد بساط صبحانه اش آماده بود وهمیشه به راه بود….آخروقتی من از همه دیرتربیدارمی شدم یعنی ساعت ۶صبح بود چون همه از من زودتر بیدار شده و صبحانه خورده وآماده می شدند که بروند مدرسه همیشه منو خواهروبرادرام به مادرم میگفتیم:(آخه مامان الان زود کجا بریم درمدرسه بسته است) اومی گفت:(من نمی دونم باید زودتربرید مدرسه من هم هزارتا کاردارم باید برم بازار وخرید روزانه را انجام بدم بعد بیام برای ظهرشما غذابپزم و….) من هم درحالی که چشمهایم را می مالیدم از خواب بلند می شدم و سلونه ، سلنه می رفتم که دست و رویم را بشورم و آمادۀ صبحانه خوردن بشم و ساعت ۶:۳۰ ازدرمی زدم بیرون هوا خیلی تاریک بود ومن هم می ترسیدم هیچ کسی تو کوچه نبود وبعضی موقعها رفتگرها درحال جاروکردن کوچه بودند…. وباعجله تمام راه را تا مدرسه(البته اگر آرام میرفتم یک ربع می شد)می دویدم ووقتی به آنجا میرسیدم هنوز زود بود و در مدرسه بسته بود وباید چندین بارمحکم دررا میزدم تا فراش از خواب بیدار شود وآنهم با عصبانیت فحش را به جان من نثارمی کرد که چرا صبح زود مزاحم خوابش شده ام ومن هم جوابش را میدادم….یک روز مادرم برای تغذیه ام چند تکه کالباس توی نان پیچید ودرکیفم گذاشت آنروز از شانس بدم توی راه که داشتم به طرف مدرسه می رفتم ۳تا سگ وحشی به من حمله کردند یکی شانه رو پوشم را گاز گرفته و می کشید و دو سگ دیگر کیفم را که بوی کالباس آنهارا گیج کرده بود به دندان گرفته کیف نوی مرا تک و پاره می کردند یکهو یکی از مغازه دار ها که پیر مردی نحیف بود با چوب بطرفم آمد و به سگها حمله ورشد و گفت:(چی تو کیفت داری بهشون بده بره) منهم همین کار را کردم ودیگر از دستشون خلاص شدم و خسته و مرده به گوشه ای از کوچه نشستم همان پیرمرد بهم آب قند داد تا حالم به جا آمد و سریع بطرف مدرسه رفتم و از آنروز به بعد مادرم تغذیه فقط نان و پنیر وسبزی برایم میگذاشت ولی هنوزهم که هنوزه از سگها متنفرم وهروقت سگی از پیشم رد می شود با ترس ولرز بسیار از کنارشان میگذرم و خدا ، خدا می کنم که بهم حمله نکند….